خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

يک پرده از زندگي

ساعت از 9 گذشته بود،پذيرش تمام شده بود.ولی دلم نيامد جوابش کنم.

بی توجه به غرغرهای منشی،پذيرشش کردم.بعد سالها اولين موردی بود،

که نظرم را جلب می کرد.

هردختری که بهم پيشنهاد می شد به طريقی اززيرش شانه خالی می کردم،

ولی اين يکی حال وهوايم را عوض کرد.شب خواب نداشتم،بی قرار بودم،.

با خودم گفتم فردا موقع جواب حتماًازش خواستگاری میکنم.

هوا داشت روشن می شد،زودترازهميشه سرکاررفتم وبا شوق خاصی مشغول

به کار شدم،ولی هوش وحواسم متوجه پذيرش بود.

ساعت ازده گذشته بود،که آمد،طپش قلبم رواحساس ميکردم همه می شنوند،

جوابش روکه بهش میدادم،توفکربودم چطوری بهش بگم که ناگهانی چشمم

 به دستانش افتاد که حلقه داشت،بند دلم افتاد،حسابی گیج شدم،نمی تونستم

خودمو جمع کنم،جلوی چشمانم تار شد،همونجا روی صندلی پذيرش نشستم،

منشی متوجه بهم ريختیگيم شد وبه طرفم آمد،تمرکز نداشتم،دست چپ بود!

راست بود!انگشت وسط بود!نبود!اصلا حلقه بودیا انگشتری؟!

نگذاشتم منشی سوالی بکنه،بی مقدمه گفتم: ببین اين خانم نامزدی،چيزی داره؟!..

با تعجب ازم دور شد.

نه می توستم نگاه کنم،نه آروم داشتم،حرفهای منشی رونمی شنيدم،دوباره مثل گذشته شدم،

جز منشی کسی نفهمید که طراوت وجونی اونروزم از چی بود.

                                                                                امردادهشتاد دو

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥