خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

درمانده

نمي تونم بخوابم،مثل کابوس ميمونه،همش تکرار ميشه،چهره ملتمسانه اش

هنوزجلوی چشمم است.بين وجدان ووظيفه گير افتادم.به ساعت نگاه ميکنم،

نزديک صبح است،بيش از دوساعتی ميشه که تو رختخواب وول می خورم.

می زنم بيرون،هواهنوزگرم است،باد نمی وزد،کمی آنطرف ترنگهبان منازل

درحال گشت زنی است.مراکه می بيندبرای چک کردن بطرفم می آيد.

جواب سلامش را نمی دهم،حسابی بهم ريخته ام،بازم دچارحمله افکارمی شوم.

صدايش مثل همهمه  در گوشم می پيچدکه می گويد:

(نميشه جواب آزمايش رااشتباهی رد کنی؟!آخه دوستش ندارم،زورکی دارن

منو بهش ميدن.)

دستانم می لرزد،نگاهی دزدکی به داماد می اندازم،شايد دخترک راست

می گويد،ولی من کجای اين رابطه ام؟!..

                                                        پیمان امرداد هشتادوپنج

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥