خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

۳۱

نامه های بدون گيرنده

.....................

شب وروزم تویی تو

برايم قصه ای گو

از آن چشم سياهت

ازآن خال لبانت

...............................

صبح با خورشيدی نیمه جان که توان مقابله باسردی زمستان راندارد،

بيدارمی شود.ابرها دراين هماوردی جانب زمستان را دارندوزمين

خيس ازدوری خورشيد،به زيرچکمه های زمستان سرتعظيم فرود

میاورد.گل بانو،خاطره تو هرروز آتشين تر می شود.هيچ زيبارويی

نمی تواند جای خالی تو را برايم پرکندوخاطره تو راازمن بازستاند.

آسمان عشقم بی تو مهتابی نمی شود.

وهیچ ماه رخی نمیتواند روزگارخوش باتوبودن را ،برايم نقاشی کند.

هیچ کس نمیتواند سايه های غم را با روشنايی مخبت درهم آويزد

ومراآسايشی دوباره بخشد.

چشمانم درانتظارتو،بالينی جز خاطرات نمی شناسد ودلم چزاشک،

عطشش سيراب نمی شود.

گل بانوانتظارتو،خاطرات تو،مثل دوبال،پروازرابرايم تداعی می کند

دراين چرخش پروانه واربهدورشمع عشق تو،تن به شعله می سپارم

تامبادا بالهايی که تو به من هديه کرده ای،آسيب ببيند.چرا که تنها

راه ديدارتوست.

گل بانو،به ديدارت فردای عمرراازخداوندطلب میکنم ونيازم رااز

اومی خواهم.باشد تقديرش آسايش تووآرامش من باشد.

 

پيمان آذرهشتاد دو .اهواز

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤