خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

شب يلدا

مرد اول

تفنگ راازعراق آورده بود.تميزش کردوبعد هم مسلح؛پيش خودش گفت:امروزديگرتمام

ميشود.بايد تقاص همه چيزرا پس بدهد.

مرددوم

همه چيز خريده بود؛آجيل؛هندونه؛ميوه...

ازمغازه که بيرون زد؛چيزگرمی تو سينه اش احساس کرد؛تصوير يک مرد مسلح سوار

برموتور آخرين برداشت او از اين دنيا بود.

مرد سوم

خونه که رسيد؛نفس راحتی کشيد وروبه همسرش که بابهت تماشايش ميکرد

گفت؛شانس اوردم.اشتباهی گرفت.همشرش باعصبانيت درحاليکه سفره را

می انداخت؛گفت:چند باربهت گفتم با اين کارات همه مارو به کشتن ميدی.

زود باش بيا شامت را بخور؛الان مهمانها ميرسن.

                                                                        اذرماه...اهواز

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤