خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

داستان

 

شام

شنیده بود فلان نامزد نمایندگی شام میدهد.جلوی درمنزل برپارچه ای با چندرنگ برای مدعوین خوشامد نوشته شده بود.مردی با احترام مردم را به داخل راهنمایی می کرد.با اعتیاد وارد شد.منزل بزرگی بودباحیاطی خیلی بزرگتر،فکر نمی کردتوی شهرخانه ای به این بزرگی باشد.انگار توی تاریخ جا مانده بود.هوا خوب بود.صندلی ها را بیرون چیده بودند.رفت وآمدزیادی به چشم می خورد.هنوز جابجا نشده بودکه جوانی بایک سینی چای ظاهرشد.تشکر کردواستکانی با دوحبه قندبرداشت،هنوز داغ بود.هوا کم کم داشت تاریک می شد.چراغهای حیاط را روشن کردند.میوه،چای وشیرینی به وفورهمه جا دیده می شد.جمعیت بالای چندصد نفررا می شد،تخمین زد.صدای صلوات که بلند شد،همه بپا خاستند.درگوشه ای از حیاط بلندی ایجاد کرده بودندومردی جوان وخوش سیما،خطاب به حاضرین درباره نامزد نمایندگی سخنانی ایراد کردوبا صلواتی نامزدمربوطه رابه جایگاه خواند.حاضرین عده ای کف زدند،عده ای صلوات.سخنرانی که تمام شد.مردم به گروه های کوچکی تقسیم شدندوکاندیداهم هرچندلحظه به یکی ازجمع ها می رفت ودربحث آنها شرکت میکردعده ای هم بساط شام رامی چیدند.آرام نداشت همه اش فکرمیکرد،چطورمی تواند برای فرزندانش یک غذای گرم ولذیذ ببردتاروسفید بشود وبتواند تلافی این سالهای نداری را کمی جبران کند.توی این سالها پای چنین سفره ای ننشسته بود.بعد ازتعطیلی کارخانه مدتی با بیمه بیکاری سرکرده بود.مگر چقدر بود،حقوق ماهانه اش کفاف زندگی رو نمی داد.چه برسد به بیمه بیکاری.آن هم بعد از چند ماه قطع شد.تو این مدت هرکاری کرد،تا کاری گیر بیاورد،جزچند کار مقطعی وفصلی، کاری نبود.هر روز صبح ،مثل هر بیکار دیگری سر میدان شهر می ایستادتا شاید مانند یک کارگرساده به کار گرفته شود.ولی همیشگی نبود.گاهی یاد آن ماهیگیری می افتاد،که قصه اش را در کودکی از زبان مادرش شنیده بود.که ماهی گیرش نمی آمد ولی یک روزشاه ماهی گرفت وزندگی اش عوض شد.بعد با لبخندی از رویای کودکی اش بیرون می آمد.امروز هم سر میدان شنیده بود که فلان نامزد نماینده گی شام میدهد.وحالا آنجا بودودر فکر اینکه چطور می تواندشادی رابه خانه اش ببرد،آنهم بایک شام.

 ویرایش نظرات نظرات

ا               

 

 

 

 

                

‏‎بدون شرح
 

 کلید،سکه وهرشی فلزی که داری بریزتوسبد.جیبهامو خوب میگردم.یک دسته کلید؛چند تا سکه پنجاه تومنی،موبایل ویک کیف دستی ...مطمئنم که چیزدیگری ندارم ازگیت که رد میشوم،بازم آژیرمیزند،دستانم را بالا میبرم،قبل ازاینکه حرفی بزند.لبخندی میزند وبا سر اشاره میکند که میتوانم بروم.اطلاعات پرواز درحال اعلام اطلاعیه ای است:تمام پروازهای صبح از مقصد اهواز بهتهران به علت نامساعد بودن باند فرودگاه اهواز لغو می باشد.به تابلونگاهی میاندازم،جلوی پروازم نوشته به موقع، با این حال به سمت اطلاعات پروازمیروم.ببخشید،پرواز ساعت1215انجام میشه؟خانومی محجبه ای که در باجه اطلاعات نشسته در حالیکه سعی دارد درچشمانم نگاه نکند میگوید:چیزی در رابطه با لغوش نگفتن.دلم ارام میگیرد به سمت جایگاه مسافرین میروم. مسافرهای سرگردان پرواز های صبح مدام با استرس خاصی در طردد هستند.یکی کنارم مینشید وبا موبایلش حرف میزند.ببین...یک زنگی بهش بزن بگو...ردیفش کنه... منتظر زنگت هستما...مردی جوان به طرفش میاید :خوب چی شد؟هیچی...قرار شد زنگ بزنه...کاری از دستش بر میاد؟چی..بابا با هم رفت وآمد خانوادگی دارن...اوکی است...هنوز ده دقیقه نشده گوشیش زنگ میزند...خوب....خوب.....ممنون...ببین خود پیگیری کن....ممنون...خداحافظخوب؟...چی گفت؟باهاش حرف زده الان پیجمون میکنن...کمی انطرفتر یک ازماموران پروازدرحالیکه مدام با بی سیمش حرف میزند به سمت تعدادیازمسافران میرود همه برایش بلند میشوند وجمع خانوادگی کامل میشود.حوصله ام سرمیرودبه سمت دفترمدیریت پروازمیروم جوانکی گیس بلند وبا شلوارجینبا مدیرپروازگفتگو میکند:مگر جانبازها سهمیه ندارند؟...تکلیف من چی میشود؟ ببین عزیزم پرواز های صبح لغو شده شما میتونین به دفاترخرید بلیط مراجعه کنین ومبلغ روپس بگیرید...جابجایی مسافرین صبح هم به علت اینکه پروازهای دیگه دچار اخلال نشن صورت نمیگیرد مگر موردی در پروازهایی که جا داشته باشیم.جانبازها مگر فرق نمیکنن؟مرد لبختدی میرند..بیرون بنشین اگر جا خالی بود برایت کاری میکنم.بعد رویش را به طرف من میکند...بله؟ فرمایشی داشتید؟ لحظه ای چشمم به تابلوی اطلاعات پرواز دوخته میشود.اطلاعات جدید حاکی از تاخیر پروازم دارد.با نگرانی سئوال میکنم:پرواز شماره317 چه موقع بلند میشه؟!...هنوز از تهران  take offنکرده ...معلوم هم نیست کهtake offمیکنه .......ممکنه لغو بشه....نه..فقط با تاخیر پرواز میکنه....معلوم هم نیست کی؟....نه متاسفانه...
حذف ویرایش نظرات نظرات                

 

حرف مردم  

چشمایش رابست،تاشاید ازهجوم افکارجهنمی درامان باشد.اما همهمه ذهنش بلندتر شد.همه یک طوردیگه نگاهش میکردن،انگارمرتکب گناه بزرگی شده،پچ پچ ها تمام نمی شد،هرروزبلند تروگستاخانه ترنهیبش میزد.ابومجید میگفت:پسر،عرب یعنی غیرت،اگرتو نمی تونی؛طایفه ساکت نمیشینه،بعد شرمنده می شی.یادش امدکه شیخ حمزه دنبالش فرستاد،وبدون اینکه بهش فرصتی بده با چهره برافروخته گفته بود:یا تمومش میکنی یا مثل زتها میشنی ونگاه میکنی تا مردانگیرو یاد بگیری.باید کاری میکرد.یک روزصبح ابوکعب درسرگذرجلویش راگرفت وبا تمسخرگفت:منتظرچه هستی؟میخوای یک عمر این ننگ را بدوش بکشی؟...آتش گرفت،به خانه برگشت؛واولین چیزی که دید یک میله اهنی بود گرفت وبا همانحالت برافروخته بیرون زد.در مسیرهرکس اورا میدید انگاررزمنده ای  را بدرقه میکند با لبخندی او را تشویق به ادامه راه میکردند.وقتی با ان قیافه درهم به خانهبرگشته بود سمیه زنش،دانست زمان حادثه تلخ فرا رسیده. بدنبال شویش از خانهبیرون زد،تا شاید برای اولین باربتواند جلوی سنتی سیاه را بگیرد.اما خانواده ازمدتها قبل خود را اماده این روز کرده بودند.رقیه ارام درآغوشش کشید وگفت:همه نگرانیم،اما تا بوده همین بوده ازدست کسیکاری بر نمیاید.این سنت ماست.نگران شویت نباش چند سالی زندان پایان این ماجراست.درعوض ارامش به طایفه بر می گردد.وسمیه همچنان درآغوشش میگریست؛مادردرگوشه ای ازاتاقش بر سجاده اشک میریخت.وقتی بردرکوفت،بچه ها هنوزخواب بودند،نگذاشت خواهرش بفهمد وقتی دررا گشود،ناگهان با تمام قدرت میله رابرسرش کوفت.ارام ارام عقب رفت بدون ناله یا کلامی به دیوارپشت سرش خوردودرحالیکه هنوز چشمانش باورنداشت،با صورت برزمین افتاد.بدون لختی تحمل برپشتش نشست وبا چاقوی بلندی که همیشه همراه داشت سرشراتا خرخره برید.بعد ارام بلند شد و دست وصورتش را از خون شست،اما لباسش هنوز الوده بود.ازخانه بیرون امد .بچه ها هنوز خواب بودند، زن همسایه درب اتاق بچه ها را بست.وارام همان جا نشست.مرد گویی قهرمانی است که ازنبردی سخت برگشته،راضی وپرغرورازجمع تحسین همگان گذشت وبه سوی کلانتری  روان شد.    پیمان- اهواز-آبان85   

حذف ویرایش نظرات نظرات

               

     

آخ مرجان عشق تو منو کشت!

اینجاهمیشه سبزاست.پاييزرانمی توان لمس کرد.شناسنامه خزان مهمانی ابرهاورقص باران است.مهمانی که گاهی آنچنان ناخوانده می شودکه حوصله ميزبان سرمی رود.غيرازاين،پاييزرامی توان ازخنکی آن شناخت،مثل بازکردندرب يخچال،مثل درست بردن بزير آب.نگاهم باقطرات باران بازی میکند،دنيايم بازنگ تلفن بهم می ريزد.گوشی رابرمی دارم.سودابه است.می پرسم:چی شده؟!..._بياپارک کارت دارم.می خواهم نروم پس باران بهانه می شود:نمی بینی باران میاد!!_باران نيست،نم است،زود تموم ميشه.:نميشه همين جا بگی؟!با قاطعيت ميگه:نه...بايد بهانه ديگری بيارم ولی نمیگذارد ادامه بدهم،جمله تاکيدی رابه کار می برد.:درباره مرجان است،هنوزم نمي آيی؟!...خوب اين تير خلاص است،ديگر بايد بروم.آخ مرجان عشق تو منو کشت،هميشه اين جمله دآش آکل هدايت تو ذهنم است.تو پارک دنبالش می گردم،نيست.يک لحظه فکر می کنم نکند سرکاری باشه،ولی نه،سودابه اهل دوزوکلک است اما اذيت وآزار فکر نکنم.صدای سودابه منو به خودم می آورد،:الو...الو..._چرا الو الو می کنی.:گفتم گوشی دستت باشه.-بسه سودابه مزه نريز...خوب؟!..چی می خواستی بگی؟!...:بشين...سرپا نميشه...خوب می دونی تو هندوستان....نمی زارم ادامه بده:توهندوستان..ايران..هرکجا...من حوصله ندارم،گفتی درباره مرجان،خوب بگو؟!...پدرم می گه تو مثل مرغ سرکنده ميمونی،نمی دونم سودابه کجا پدرم رو ديده ولی مثل اون حرف می زنه.:مگه جان می کنی،آروم بگير.هردوساکت می شويم.وبه روبه روخيره.نمی دونم کجا هستم ولی صدای سودابه رو ميشنوم.:من رسماً ازت خواستگاری میکنم.نگاهم هنوز به جلو خيره است ولی سرم را با تمام نيروبه طرفش می برم.وباناباوری نگاهش می کنم،باآرامش خاصی می گه:مََردم ميشی؟!...ديگرتحملم طاق می شود،نمیدونم چرااذيتم می کند.بی اختياروآرام زمزمه می کنم،ولی مرجان!!...لبخند میزند،اين لبخندش منو يادروباه مکاردرداستان پينوکيومی اندازد،راستی من شبيه پينوکيو هستم؟!بارهااينو ازخودم پرسيدم،بابا ميگه:اون موقع که داشتن عقل تقسيم می کردن تو توی صف شکم بودی،خوب فکر کنم همينه...دست می کند تو کيفش وپاکتی را در می آوردوبه من می دهد.پشتش نوشته:"برای دوست خوبم سودابه".کارت عروسی؟!...باصدای کم فروغ ولرزان اين جمله را می گويم،قلبم با تمام قدرت می زند ،چشمم سياهی می رود.فقط يک کلمه می شنوم:مواظب باش وديگر هيچ.                                                                 پیمان اردیبهشت هشتاد دو  
حذف ویرایش نظرات نظرات                  
 
 
زندگي


ساعت از 9 گذشته بود،پذيرش تمام شده بود.ولی دلم نيامد جوابش کنم.بی توجه به غرغرهای منشی،پذيرشش کردم.بعد سالها اولين موردی بود،که نظرم را جلب می کرد.هردختری که بهم پيشنهاد می شد به طريقی اززيرش شانه خالی می کردم،ولی اين يکی حال وهوايم را عوض کرد.شب خواب نداشتم،بی قرار بودم،.با خودم گفتم فردا موقع جواب حتماًازش خواستگاری میکنم.هوا داشت روشن می شد،زودترازهميشه سرکاررفتم وبا شوق خاصی مشغولبه کار شدم،ولی هوش وحواسم متوجه پذيرش بود.ساعت ازده گذشته بود،که آمد،طپش قلبم رواحساس ميکردم همه می شنوند،جوابش روکه بهش میدادم،توفکربودم چطوری بهش بگم که ناگهانی چشمم به دستانش افتاد که حلقه داشت،بند دلم افتاد،حسابی گیج شدم،نمی تونستم خودمو جمع کنم،جلوی چشمانم تار شد،همونجا روی صندلی پذيرش نشستم،منشی متوجه بهم ريختیگيم شد وبه طرفم آمد،تمرکز نداشتم،دست چپ بود!راست بود!انگشت وسط بود!نبود!اصلا حلقه بودیا انگشتری؟!نگذاشتم منشی سوالی بکنه،بی مقدمه گفتم: ببین اين خانم نامزدی،چيزی داره؟!..با تعجب ازم دور شد.نه می توستم نگاه کنم،نه آروم داشتم،حرفهای منشی رونمی شنيدم،دوباره مثل گذشته شدم،جز منشی کسی نفهمید که طراوت وجونی اون روزم از چی بود.                                                                                امردادهشتاد دو
حذف ویرایش نظرات نظرات                
 
 

درمانده

نمي تونم بخوابم،مثل کابوس ميمونه،همش تکرار ميشه،چهره ملتمسانه اش هنوزجلوی چشمم است.بين وجدان ووظيفه گير افتادم.به ساعت نگاه ميکنم،نزديک صبح است،بيش از دوساعتی ميشه که تو رختخواب وول می خورم.می زنم بيرون،هواهنوزگرم است،باد نمی وزد،کمی آنطرف ترنگهبان منازل درحال گشت زنی است.مراکه می بيندبرای چک کردن بطرفم می آيد.جواب سلامش را نمی دهم،حسابی بهم ريخته ام،بازم دچارحمله افکارمی شوم.صدايش مثل همهمه  در گوشم می پيچدکه می گويد:(نميشه جواب آزمايش رااشتباهی رد کنی؟!آخه دوستش ندارم،زورکی دارن منو بهش ميدن.)دستانم می لرزد،نگاهی دزدکی به داماد می اندازم،شايد دخترک راست می گويد......                                                       پیمان امرداد هشتادوپنج

حذف ویرایش نظرات نظرات                    

 

شب يلدا

مرد اول
تفنگ راازعراق آورده بود.تميزش کردوبعد هم مسلح؛پيش خودش گفت:امروزديگرتمام
ميشود.بايد تقاص همه چيزرا پس بدهد.
مرددوم
همه چيز خريده بود؛آجيل؛هندونه؛ميوه...
ازمغازه که بيرون زد؛چيزگرمی تو سينه اش احساس کرد؛تصوير يک مرد مسلح سوار
برموتور آخرين برداشت او از اين دنيا بود.
مرد سوم
خونه که رسيد؛نفس راحتی کشيد وروبه همسرش که بابهت تماشايش ميکرد
گفت؛شانس اوردم.اشتباهی گرفت.همشرش باعصبانيت درحاليکه سفره را
می انداخت؛گفت:چند باربهت گفتم با اين کارات همه مارو به کشتن ميدی.
زود باش بيا شامت را بخور؛الان مهمانها ميرسن.
اذرماه...اهواز

حذف ویرایش نظرات نظرات                                

 

دیدار


من ادمها را از بويشان ، از صدايشان ميشناسم.دنيای من در همِن دو حس خلاصه شده ولی قدرت شگرفش همه دردهايم را پوشش ميدهد.ساعتی است که منتظرم پروانه کنار خيابان هستم .در چت با هم آشنا شديم وامروز بعد از هفت ماه هفت روز وتا چند دقيقه ديگر هفت ساعت از ارتباط گفتاريمان ميگذرد.اول فقط کلام ساده بعد تاحد تماس تلفنی وامروز به رقم ممانعت من از اين ديداربه اصرار پروانه همديگر را ميبینيم.خيابان شلوغ است بوی دود همه فضای ذهنها را پر کرده وجایی برای ارتباط انسانی نمی گذارد.مردی از کنارم می گذرد بوی تند عطرش اميخته با بوی عرقش مشام را ميازارد.زندگيش مانند بويش در اميختگی تضادهاست وهمين کلافه اش می کند بلند بلند با خودش حرف می زند وبر اشفتگی خود می افزايد.زن ميانسالی ارام از کنارم میگذارد وبا بوی ملايمی که دارد .حس مادرانه خود را تجلی میدهد.دو نوجوان شاد وخندان از مدرسه ميايند بدون بوی افزودنی ودر عالم کودکانه خود زندگی را می نويسند.بوی تازه ای فضای ذهنم را تسخير ميکند حس ميکنم اشناست.در انتظار ودلهره اميخته است ، بي اختيار ميگويم...پروانه!!!..
دخترک در کنارم ايستاده روِيش را به سوی من بر ميگرداند وبا حس گرم وساده ای می گويد بله...اما نگاهش خشک ميشود..ودر خود مي گويد خدايا کاش حسم اشتباه باشد ولی من از قبل رويايش را می دانم،نمی گذارم در ميان شک وترديد باقی بماند...اره درسته خودمم ..پروانه منم ....شناختی؟...کلامی نمی گويد ولی من میدانم ...با صدايی بلند دنيای پیرامونم را مخاطب میکنم...کمک....دوزن عابر در نزدکیمان به سويمان ميايند وپروانه را که در استانه به زمين افتادن است ميگيرند.يکی از زنها که بويش را نمی توانم حس کنم به من می گويد چه اتفاقی افتاده ومن در حالی که ارام راهم راادامه می دهم. می گویم مگر نمي بینی ..من که چشم ندارم..ودور دور ميشوم.

حذف ویرایش نظرات نظرات                           

 

عيدی

سلام
سرش راجلوتر می بردودرگوشش ميگويد:سلام
پيرزن آرام به سمت صدا ميچرخد،گويي جواني خويش
را ميبيند.گوشه ای از گذشته را...و لبخند ميزند.
پرستار برروی صندلی مينشيند،گونه اش راازاشکهای
سرگردان پاک ميکندوميگويد:بعد سه سال اين اولين
باريست که لبخند ميزند.دخترک لبخندش را ميخرد،
دسته ويلچررابه سوی خود ميکشدوپيرزن رادرآغوش
ميگيرد،دستان نحيف پيرزن چون شاخه های ترد ونازک
درخت،آرام درپشت دخترک ميخزد.دخترجوان درگوش
پيرزن زمزمه ميکند:مادربزرگ....منم هنانه.....
دختر مهرنوش....دخترت.....آمدم عيد را با شماباشم.

حذف ویرایش نظرات نظرات                      

  سرنوشت

ديررسيدم،همه بودند،مامان بی قراری ميکرد چندتااززنهای فاميل دوروبرش بودند
وسعی ميکردند ارامش کنند.باباهنوزبهت زده بودازاون تيپ آدمهايی که تازه بعد
چهلم می فهمند چی شده...رضاکه هنوزبچه بودوچيززيادی نمی فهميد،وقتی بزرگ
ميشد فقط يک خاطره مبهم بود...
صدای لاالله الاالله... منوازافکارم بيرون اورد،جسدراازمرده شورخونه بيرون آوردندو
جلوی قبر گذاشتند.صف نمازکه بسته شد تازه ياد گل بانوافتادم درتمام مدت نماز فقط
به اون فکرميکردم...هرچه چشم انداختم نديدمش...
چندتاازخانمهاباهم پچ پچ ميکردند..گوشهاموتيزکردم ونزديکترشدم..درباره گل بانو بود
ميگفتند پدرش برای اينکه چيزی نفهمد بردتش مسافرت...ولی من باور نکردم ..گل بانو حتما ميامد...بايد صبر ميکردم...
شيخ داشت بالای جسد شهادتين راميخواند،جمعيت راکنارزدم ...ای بابا من تا حالا نديده بودم جسدراتوقبرچطوری ميزارن.اين دفعه بايدميديدم.داشت سنگ لحدروميگذاشت،بازم نشد
خاک را که پرکردند مادرخودش راانداخت روی قبروصدای ناله هاش همه اطراف را پر کرددلم يک لحظه خالی شد..رضا با ناباوری خودش راپشت پدرپنهان کردحق هم داشت مامان خيلی وحشتناک ضجه ميزد.
يکی از خانومها ميگفت :ببينم رسم اينجا چه جوری است؟ مليحه خاوم همسايه مون گفت: معمولا سوم رو ميگيرن وهفت وچهل رو خرج ميدن بيرون...گفت: سنگ قبر کی ميزارن....گفت: بعد سال..گفت: ای بابا ماچهلم که شد سنگ رو ميزاريم....
هواداشت غروب ميکردولی ازگل بانو خبری نبود.مداح ازپشت بلندگوتاريخ ومحل مراسم سوم را اعلام کرد.همه که رفتند هوا تاريک شده بود.هنوز هم با اينکه سنی ازم گذشته بوداز شبهای قبرستان ميترسيدم
ديگه نااميدشده بودم ميخواستم برم که سايه ای به طرف قبرامد..احساس کردم بايد خودش باشه ارام امد وکنار قبر نشست...اسمم رو که برد سينه ام اتش گرفت بغض صداش ترکيد وزد زير گريه،ميخواستم بهش بگم گريه نکن..من حالم بد ميشه..ولی نميتونستم...
می خواستم بگم من سعی خودمو کردم ولی حريف اين سرطان لعنتی نشدم...ولی نميتونستم..
-------------

حذف ویرایش نظرات نظرات                 
     

شوک

گوشی رو که بر ميدارم،صدای سرفه های ممتد شنيده ميشود.
_الو....خودتی؟...
صدا برای آشنا نيست....شما؟
_بابا منم هنانه...
:هنانه؟
_اره...چند ما پيش....مهماني خيابان....يادته؟
صداش خيلی عوض شده...شاداب وجوان نيست...
_الو....الو...هستی؟
:اره...گوش ميکنم....بگو...
_پس چرا جواب نمی دی؟
:ببخشيد داشتم به خاطر مي آوردم...
_بخاطر آوردی؟
:خوب....چطور شد زنگ زدی؟
سکوت میکند...بعد هم سرفه های خش دار...
الو...هنانه چیزی شده؟
الوووو...
نه چیزی نیست....می خواستم بگم....می خواستم بگم....
چی شده؟
ببین شايد سخت باشه ولی بهر حال با يد بدونی.....
بازم سکوت میکند دلم اشوب می شود...
هنانه؟...هنانه؟
بله...
چرا حرف نمی زنی؟
ببین من ايدز دارم...یک فکری برای خودت بکن...
سردم می شود....دیگه چیزی نمی شنوم...گوشی از دستم رها می شود...
پاهایم تحمل ندارد ...روی زمين ولو ميشوم.
خدای من،من چکار کرده ام؟!...
چه بلایی دارد سرم می آيد؟!....
چشمم به بیرون پنجره می افتد، خورشيد دارد غروب می کند،لانه پرنده بر روی شاخه
لخت ولرزان درخت کهنسال خالی است.


********

حذف ویرایش نظرات نظرات                  

 

بدشانس

حوصله مهمانی نداشت،بااين وجودبااکراه آماده شد،جلوی آئينه کروات
بد قلقی ميکردباخودش فکرکرد چه خوب بود خلوتش هيچ وقت تلنگر
نميخورد،به اين وضع عادت کرده بودولی حالاتورودربايستی گيرکرده
بود،آخرين براندازراکرد،نه اتوش خوب بود،کروات هم اشکالی نداشت.
سويچ رابرداشت چشمش که به ماشين افتادخلقش کمی تنگ شدساعتش
را نگاه کرد زمانی نبود،بايدازخيرماشين ميگذشت،مجلس چند خيابان
پايين تربود،خيابان دوم راکنده بودندبدجوری آب باران شب گذشته
توچاله چوله ها جمع شده بود،بااحتياط راميرفت باخوش گفت:عجب
کاری کردم آژانس نگرفتم،دختری ازپنجره يک منزل بيرون را نگاه
ميکرد،ماشينی ازپشت صدايش شنيده شد،کمی کنارتررفت،بی انصاف
آرام نکرد يکی ازلاستيکهايش افتادتوی چاله کنارش،بعدهرچی کثافت
بود،ريخت سروکله اش،فرصت نکرد حتی عکس العملی داشته باشد
صدای خنده بيشترعصبانيش کرد،به بالا نگاه کرد،دختری با گيسهای
افشان سعی داشت خنده اش را کنترل کندوباقيافه ایمعصومانه گفت:
ببخشيد،وباقی خنده اش راخوردگفت:ميتونيداينجاسرورويتان راتميزکنيد
وبدون اينکه منتظرجواب بشودازجلوی پنجره کناررفت.
به طرف درحرکت کردهنوزبه درخانه نرسيده بود که در باز شد....
ورودی خانه به اندازه عرض شانه دونفر بود.طرف راست شروع
بی واسطه خانه بودوطرف چپ هم يک آپارتمان چندطبقه...
پشت خانه حياط خلوتی بودکه گوشه انتهايی آن حوض کوچکی قرار
داشت.تنها چيزی که باعث فرق اين حياط ازحياط زندان ميشد،ديوار
کوتاه وسرشاخه های سبز چند درخت ازآن سوی ديوارانتهای حياط
بود.دخترک چشمان درشتی داشت.رنگ خرمايی گيسوهايش بارنگ
چشمانش جوربود.حوله رابطرفش درازکردوبا لبخندی ملايمی گفت:
ميتوانيد کنارحوض دست ورويتان رابشوريد.حوله را گرفت وروی
دوشش انداخت.صدای زنگ اوراازتلاش برای احيای لباسها منصرف
کردبه دخترک که ناظرکارهايش بودنگاه کرد.دخترک مضطرب به
طرفش آمد.وبی مقدمه گفت:مادرم است ميتوانيد ازديواربالارويد؟
باتعجب تنهاتوانست بگويد:چرا؟گفت:الان موقع سئوال نيست...
خواهش ميکنم سريع تر...
صدای دوباره درب رشته کلامش رابريدوبه طرف درب حرکت کرد
کمي جلوتربرگشت وگفت: کمی سريعتر...ديگرجای صحبت نبودديوار
کمی بلند تربودباتمام قدرت خودش رابالا کشيدولی لرزش دستانش تاب
تحمل وزنش رانداشت سعی کرد باخزيدن اين ضعف راجبران کنداما
صدای خرد شدن چند دکمه ازپيراهنش اوراازادامه کارمنصرف کرد.
انسوی ديوارکمی زمين بالاتربودوباچمن فرش شده بودازنزديکترين
شاخه درخت آويزان شدوآرام پايين آمد.حياط بزرگی بود،درختان زياد
وبه هم پيوسته خانه رااز ديداوپنهان ميکردخسته همان جاکنارديوار
نشست به وضع خودنگاهی انداخت.کت وشلوارکه ديگراميدی به آنهانبود
پيراهن يک سری دکمه تازه لازم داشت،کفشهاحسابی کثيف شده بود..
صدای دخترک ازآن سوی ديواراورابه خودش اورد،شماهنوزاونجايد؟
حسابی لجش گرفته بودباخودش ميگفت:اخه توکه ميدونستی وضعيت
خونه اينجوريه چراپای منووسط کشيدیبازم صدا آمد،گفت:بله اينجايم...
گوش کنيدمادرم درآشپزخانه است ميتونيد بريد منم سرشوگرم ميکنم...
ميخواست چيزی بگويد ولی دخترک رفته بود.باسختی خودش رابه بالای
ديوارکشيدوپريد،صدای پريدن رانشنيد،تيری ازکف پاهايش گذشت وتا
پشتش ادامه پيدا کرد،جای ماندن نبود به طرف درب منزل حرکت کرد
اماهنوزکف پايش دردميکردتقريبانزديک درب بود،دستش رادرازميکرد
ميتوانست آنرا لمس کند...صدايی،سکوت درونش رابهم ريخت...
شمااينجاچی ميکنيد؟!...نگاه نکردسريع درب راگشودوباتمام قدرت دويد،
صدای آهای دزدباتمام قدرتش به اونرسيدوقتی به درب منزل رسيد کليد
دردستش ميلرزيددرب راکه پشت سرش بست احساس ارامش کردهمانجا
پشت درب نشست ...روزسختی داشت به ساعتش نگاهی انداخت.ديگر
فرصت برای جشن نداشت.چشمش به ماشين افتاد.هنوزآنجا بود...

حذف ویرایش نظرات نظرات                     

 

شب میزنم!

اسمم جوادِ...جواد سبیل.
هردفعه اين جمله را تکرارميکرددرست ميفرستاد تو صورتم وبااون
دستهای خشن يقه ام رابا هرکلمه ای که به کار ميبرد تکان میداد.
زورش به من ميرسيدبه من که هنوز پشت لبم سبز نشده بود.
خوب چه کارميتونستم بکنم،یک گاز حسابی ازدستش گرفتم وبا صدای که
شبیه به هيچ موجودی که من میشناختم نبودیقه ام رارهاکرد،من هم فرصت
راازدست ندادم بدون اینکه پشت سرم رانگاه کنم دویدم،حسابی دورشده بودم،
ایستادم تا کمی نفسم بالا بیاد که ازپشت یقه ام را گرفت ناکس ميانبُرزده بود.
بازم تکرار کرد مثل اینکه عقده داشت که همه اونو باسبیلهاش بشناسن...
اسمم جوادِ...جواد سبیل...خیال مي کنی می تونی از دست من فرار کنی؟!...
تا ميتونست زدومن هم نوش جان کردم،مدام میگفت تواين محل حرف فقط...
حرف من ...فهميدی؟!..
همه جای بدنم درد میکرد،ولی نميتونستم خونه برم،میترسيدم مامان پیگير
بشه وبعدبيشتر آبروی من توی محل ميرفت،بچه ننه صِدام میکردن از طرفی
اگر تلافی نمی کردم،بازم نميتونستم تو محل سر بلند کنم.
هوا داشت کم کم تاريک میشد،بی هدف تو محل پرسه میزدم،چشمم به يک
چوب کنارسطل زباله افتاد چوب خوش دستی بود، شبیه چوب راگبی بود
فکری به ذهنم زد،تصميم خودم را گرفتم،چوب رابرداشتم،ميدونستم که
جوادسبيل سرکوچه مي ايسته،بطرف سرکوچه راه افتادم،توتاريکی هيکلش
راديدم،پشت به من بوديواش نزديک شدم،مهلت ندادم باتمام قدرت ضربه ای
به کمرش وارد کردم،صدای خفه ای کرد وروی دو زانو خم شدوبعدافتاد.
يک لحظه ترسيدم با خودم گفتم نکند کشته باشمش،یک دفعه جواد سبیل را
جلوی خودم دیدم با ناباوری به کسی که روی زمين افتاده بود نگاه کردم،
جواد سبیل درحالی که دستی به سبیل داشت گفت:حالا این قدرنامرد شدی
که توتاريکی میزنی؟!...تازه فهمیدم چی شده....من مصطفی رازده بودم....
عیبی نداشت اونم کمترازجواد نبود...معطل نکردم همان طوری چوب را
حواله پاهاش کردم ... صداش که بلند شد چوب را رها کردم وفرار کردم.
تا صبح نخوابیدم،فکر میکردم هر لحظه زنگ می زنند ، ولي خبری نشد.
صبح نمی خواستم مدرسه برم ولی ازترس انکرومنکرمامان زدم بیرون،
رضا سرکوچه بود،گفت: ديرکردی؟!گفتم:حال وحوصله مدرسه را ندارم،
گفت: چرا پهلوون؟!...گفتم چی؟... گفت:خودتو به اون راه نزن...
جوادازبیمارستان پیغام داده ما مثل تونالوطی نيستیم مرخص که شدم خودم
حسابت را مي رسم.چند روزی میشد لبخند نزده بودم، ترسم ريخته بود...
پيش خودم گفتم:خوب بعدهرروزی شب است...روز نتونستم...شب میزنم...

حذف ویرایش نظرات نظرات                     

 

تهديد

جمعه بود،روزنظافت،مشغول آفتاب دادن پتوها بودم.که سايه گروهبان
نگهبان را کنارم ديدم قيافه اش مثل هميشه بشاش نبود.
گفتم:خبری شده؟!...گفت:بامن بيا...وبدون اينکه منتظرمن بشودبطرف
دفترش به راه افتاد.وارددفترکه شدم پشت ميز نشسته بود،با اشاره سر
بهم فهماند بنشينم. گفتم:خوب؟!...
نگاهی به من کردوبعد مثل اينکه دنبال جمله ای مناسب ميگردد،گفت:
ببين...دوستانه بگم،ازدزدهای اين چند ماه که خبرداری؟! سرم رابه
علامت تاييدتکان دادم،ولی مضطرب شده بودم.ادامه داد:خبرش به
فرمانده پادگان رسيده گفته برای شنبه دزد بايد داخل بازداشتگاه باشد.
لبخند تلخی زدم در حالی که دلم مثل سيروسرکه ميجوشيد،گفتم:ازمن
نميخواهی که برات پيدا کنم؟!...گفت:هنوزتمام نشده،امروزکه بچه ها
مشغول نظافت بودندوآسايشگاه خالی بوددستوردادم وسايل رابگردن و...
اينجاکمی مکث کرد،لعنتی داشت داستان ميگفت دلم مثل قلب يک دونده
صدمترميزد،طاقت نياوردم،گفتم:خوب بعدش؟!...پيداشد؟!...
خيلی خونسردبدون تغييرحالتی گفت: توی کيسه انفرادی تو بود.
مثل اينکه يک قالب يخ داده بودندبغل من،تمام بدنم کرخ شد،چشمم تارشد
يک لحظه به خودم آمدم که ايرج بايک ليوان بالای سرم بود.درحاليکه
رمقی نداشتم خودم راروی تخت گروهبان نگهبان وادادم.نميدونم برای دل
خوشی من بود ياراست ميگفت:من ميدونم که کارتونيست.بعد گفت: ولی
دلايل به سود تو نيست،مابه يک شاهد يابه اقرارخود دزد نياز داريم....
نظر من اينکه ماجرا رابابچه ها درميان بگذاريم،شايدکسی چيزی بدونه
يا چيزی ديده باشه!!!،البته اين را بگم وقت زيادینداريم...با ناباوری
ناله ای کردم وگفتم:اينطوری آبروی من ميرود...فکر ديگری بکن...
گفت:فرداکه تمام پادگان فهميدندوداخل بازداشتگاه بودیوضع بدتراست...
اين تنهاراه است.بلند شدوبطرف دررفت.با ترس گفتم:چکارميکنی؟!...
خيلی جدی گفت: ميرم دنبال شاهد...
صداشوشنيدم که بابچه ها داشت حرف ميزد،برای اينکه چيزی نشنوم،
بادست گوشهايم راگرفتم ومرتب باخودحرف ميزدم وصدادرمی آوردم.
نميدونم چه مدت اين کارروميکردم،يک بار که چشم بازکردم ايرج را
بالای سرم ديدم باتعجب مرانگاه ميکرد.گفت:چکار ميکنی؟!...گفتم:
هيچی،همين طوری....چی شد؟!گفت:بايد منتظر بود.
زمان بدجوری عذابم ميداد.مثل اينکه عقربهای ساعت ازحرکت ايستاده
بودندوبه من دهن کجی ميکردند.باخودم گفتم:اگراتفاقی نيفته ايرج مجبور
ميشه منوبه بازداشتگاه معرفی کنه،تاثابت بشه گناهکارنيستم وقت ميبره...
ايرج باخودکاربازی ميکرد،نمی دانم توچه فکری بودحتمامی گفت:
همشهری،داشتن دردسرش بيشترازنداشتنش است.
درب ميزدند.من وايرج نگاه تندی بهم انداختيم وهردو به درخيره شديم.
يک بارديگر درب کوفته شد.ايرج گفت:بيا تو...
درآهسته بازشد وايمان داخل شد.پسری کوتاه قد باصورتی ريزه ميزه
که تادلتون بخوادآهنگهای معروف بلدبود.هروقت که فرصتی ميدادبا
قابلمه مستعملی که ازآشپزخانه آورده بودبرايمان کنسرت اجراميکرد.
ايرج پرسيد:کاری داشتی؟!...نگاهی به من کردمثل کسی که به گوسفند
قربانی نگاه ميکند.بعدروبه ايرج گفت:من چيزی ديدم،گفتم شايدبدردشما
بخورد.ايرج گفت:خوب؟!...من کمی ازجانيم خيزشدم.سينه ام داغ شده
بود.ادامه داد:امروزصبح قبل ازاينکه بچه ها آسايشگاه را ترک کنن،
بهروزداشت باکيسه انفرادی پيمان ورميرفت.ايرج پرسيد:کدام بهروز؟!...
گفتم توخوابگاه ما يکی بيشترنيست اونم تخت بالای من است.ايرج بازم
پرسيد:ازکجا مطمئنی که کسيه انفرادیخودش نبود؟!...نگاهی به ايرج
کردم وتودلم گفتم بامعرفت بجای اينکه مسئله راحل کنی،سنگ مياندازی.
ايمان گفت:کيسه انفرادی خودش روطناب است،تواين چند ساعت اولين
لبخندراتوصورتم احساس کردم.ميخواستم ازجا بپرم وايمان رادرآغوش
بگيرم.ولی ترس هنوزازوجودم بلند نشده بود.ايرج گفت:خوب توميتونی
بری امادرمورداين قضيه با کسی حرف نزن.تازه يادبهروزافتادم.ماباهم
زياددوست نبوديم ولی اختلافی هم نداشتيم...چرااين کارراکرده بود؟!...
بااون چهره ساده وچشمایسربزيرش امکان نداشت کسی باور کند.
بهروز که داخل شد رنگش مثل مرده ها بودازقبل خودش رالوداده بود...
ايرج نگهبان دفتررا صدازد...بله قربان...بگردش...نگهبان هرچی داخل
جيبب هایبهروزبود،ريخت روی ميز،ايرج وسايل سرميزرا نگاهی کرد
وگفت:يک جعبه سيگاريک چاقو ضامن دار،چندعدد شکولات...
نمی دونی که سيگارداخل پادگان جرمه؟!.چاقوهم که داری؟!!!...
بعد محتويات داخل سيگارراروی ميز خالی کرد....چشمم روشن اينها
که سيگاری هستند...می دونی همين الان می تونم به جرم حمل مواد
مخدر بفرستمت بازداشتگاه؟!...عصابم داشت خرد ميشدباخودم گفتم:اينم
پليس بازيش گرفته...گفت:ببين بهروزمن شاهد دارم که تووسايل دزدی
رادرکيسه انفرادیديگری گذاشتی،وحالااين مواد مخدرهم به آن اضافه
کن...هرکدام ازاينهابه تنهايی کافيه زندگی راتباه کنه...بهتره خودت
همه چيز را بگی،بهت قول ميدم تاجايی که ازدستم بربياد کمکت کنم.
پاهاش ميلرزيد،توان اين همه فشاررانداشت بدون اينکه اجازه بگيرد
نشست.يک دفعه زدزيرگريه،صورتش ميان دستانش پنهان بود با صدا
گريه اش يک آن وضعيت خودم راازياد بردم.وقتی ساکت شد،ايرج
گفت:خوب حرف بزن...
چشمم به ايرج افتاد مثل يک عقاب که شکارش راتعقيب ميکندوفقط
منتظرفرصت مناسب است تاچنگالش رادربدن نحيف صيد فرو کند،
بهروزرا نگاه ميکرد.بهروزسرش را بلند کرد باآستين لباسش صورت
خيسش را پاک کرد.گفت: وسايل دزدی راميبردم گروهان پنجم پيش
فرهاد بعد اوهرچند هفته يک بارميبردشهرآبش ميکرد.ايرج گفت:
فرهاد کيه؟!...من زودترگفتم:پسرعموشه،بيشتراوقات توگروهان ماست.
ايرج بانگاهی به من فهماندکه نبايدصحبت کنم.گفت:خوب بقيه اش؟!...
گفت:فرهاداين چندهفته نتوانست مرخصی بگيره ازمن خواست وسايل
راپيش خودم نگه دارم...خيلی سخت بود...می ترسيدم تاديشب به فکرم
زد،کسی وسايل پيمان رانميگردوازطرفی خودش هم سراغ کيسه نميره،
وسايلش توساکش است،اين بودکه اون کارراکردم...خوب چرااصلادزدی ميکردی؟!...نگاهی به سيگاری های روی ميزانداخت وگفت:فرهادتهديد
کرده بوداگرباهاش همکاری نکنم به خانواده ام ميگه که من معتادهستم....
به اينجا که رسيد دستش را درازکرد که يکی ازسيگاری ها را بگيرد،
ايرج دستش راروی دست بهروزگذاشت ونگهبان راصدازد....
کاغذی نوشت وبه دست نگهبان دادوگفت:ببرش بازداشتگاه...
بعد تلفن را برداشت وشماره ای گرفت وگفت:گروهان پنج؟!.......

حذف ویرایش نظرات نظرات                        

 

همهمه
من عاشق داستان هستم خصوصا
اگرکوتاه باشد آخر اصلانمی توانم
يک جا بندشوم،بچه که بودم(خودم
يادم نيست،همه ميگن) ديوار راست
که سهله،صخره راهم عمودپرواز
بالا می رفتم.حالا که پير شدم ديگر
از ديوار خبری نيست ولی هنوز اگر
چهارپايه کوتاهی گير بياورم امتحانی مي کنم.
خوب از داستان مي گفتم.داشتم داستانهای مسابقه ادبی
بهرام صادقی رامی خواندم. يک ،دو،سه و...تا رسيدم
به يک داستان بنام ابرصورتی نوشته علی رضا محمودی
ايرانمهر، نويسنده محترم در مقام اول شخص درهمان چند
سطر اول خودش را دم گلوله دادومرد.
ياد فيلم مسافران ساخته بهرام بيضايِي افتادم، آنجا که
مهتاب (هما روستا) در صحنه آغازين فيلم رو به دوربين
ميگويد:... ما به تهران نمی رسيم. ما همگی می ميريم.
جلوترکه رفتم جالبتر شد، تا جايي که جسد نويسنده به فرودگاه
مهر آباد رسيد.
آنجا اشتباهی جسد را تحويل خانواده ديگری دادند ومادرش
درحاليکه عکسش را دردست داشت در ميان جمعيت هنوز
چشم براه بود...
زدم زير گريه، اول به صورت بي صدا بود مثل دوران اوليه
سينما،فقط بازيگرش اشک بود ،بعد خودم نفهميدم چطوری
صدام بلند شد...
بابا بی خيال سنی از تو گذشته، برای خودت مردی شدی...
چرا بی خيال؟! مگه مرد دل ندارد، احساس ندارد؟!...
اين نجوايي بود که با خود داشتم. يک دفعه سايه کسی
را بالای سرم احساس کردم،مادرم بود.
هرچی می شود برای او تعريف می کنم.نه بابا بچه ننه نيستم ...
باهم رفيقيم ...اصلا وبلاگهای فمنيستی را برای او ميخوانم.
بابام اگه بفهمد من را از خونه بيرون مي کند، مي گه زنم را
عليه من تحريک مي کنی؟!...يکی نيست بهش بگه، ای بابا،
خيال مي کنی فمنيست چيه؟!...
ظرف که ميشوری، غذا که درست ميکنی،دعوا وزد وخورد
که نداری،سبزی هم که پاک ميکني و... فقط ميمونه يک اجازه
طلاق(که اگه بخواهد به آنجا بکشد شما بايد اجازه بگيری،
نه مامان) و چند مورد ديگه که آن هم دست من وشما نيست،
بعدا خودش درست ميشودمثل ترافيک تهران.
چند روز پيش عزيزی برايم ايميلی فرستاده بود که نتيجه
تجربی وتحقيقی درباره افسردگي بود.من هم طبق معمول
خلاصه گزارش راخدمت مادر ارائه دادم.
حالا مامان خيال مي کرد من هم دچار همان افسردگی شدم.
درست مثل اين دانشجوهای سال های اول پزشکی که تمام
بيماری ها را اول در خودشان جستجو می کنند.
مادر هم گريه را گذشت به حساب افسردگی من، وگفت: اينقدر
پشت اين دستگاه مي نشينی...آخه اين که نشد کار
همه اين ها باازدواج درست ميشه...
خوب اين اعلام جنگ بود.
اگرمي گذاشتم ادامه بدهدمغلوب مي شدم،خوب چی بايدميگفتم؟!
اين بابای با معرفت هم که تا مياد خونه مي رود سراغ جدول،
چشمش تو جدول وگوشش به تلويزيون ، اگر هم بااو کار داشته
باشی بايددو ساعت جلويش پانتوميم اجرا کنی ، تازه اگر هم
شانس بياری گردنش خسته شود بخواهد يک چرخشي بدهد وتو
در مسيرنگاهش سبزبشوی.
بچه هاهم که بدشان نمی آيد من بيچاره بيفتم تو مخمصه،هم
راهشون باز ميشه هم حالشو مي برن ، آخر ميگويند من از آن
کاميونهای هيجده چرخي هستم که نه راه ميرود نه راه ميدهد.
راه حلی بنظرم نميرسيد، خيلی ساده گفتم: بيا خودت ببين،
داستان است، بخونی خودت گريه ات ميگيره...
گفت : اين جواب من نيست.
بد جوری کليد کرده بود.چاره ای نبود بايد يک بار ديگر قولم
راميشکستم وبا ديگر از سفسطه کمک مي گرفتم.
گفتم: همه چيز به پروانه بستگي دارد.لبخندی معنی دار در
چهرش دويد وگفت : پروانه کيه؟!...گفتم : هنوز نمي دانم بايد
ببينم آخر داستان چي ميشه..گفت: يعنی چه؟! گفتم: موضوع
همين جاست...چه معني داره که پروانه در جمعيت نيست؟!...
گفت : کدوم جمعيت؟! ميفهمي چي ميگي؟!
گفتم : آخر داستان معلوم ميشه....
خوب چه کار بايد می کردم وقتی اصرار کند همين می شود.آخر
تا حالا کی حريف من شده که مامان دومی آن باشد.بالاخره فهميد
که کوچه علی چپ راه درروهم داردو رفت.
خوب کجای داستان بودم...آهان جنازه را تحويل گرفتند...
اشکهايم را پاک کردم ولی هنوز سمجي ميکرد وهر چند سطری
يک قطره فضای چشمانم را غبار آلود می کرد. حريف اين يکی
نبودم. سفسطه اينجا معنی نداشت.



پيمان
11/9/82

حذف ویرایش نظرات نظرات

      

 

 

 

 
 
داستان یک روز

امروز تنهایم....کسی خانه نیست،رفته اند عیددیدنی...
کم مهمانی میروم،شاید برای اینکه حرفی برای گفتن ندارم.
تلفن زنگ میزند....باخودم میگم....ولش کن....ولی ولکن نیست.
_الو
: سلام بی حال...
_شما...
:مثل اینکه مغزت تار عنکبوت بسته.
_بله...
:بابا بی خیال....منم بهروز.
_سلام چطوری؟
:سال نو مبارک
_آره...سال نو شما مبارک
:بگذریم...میخوایم با بچه ها بریم بیرون...هستی؟!...
_آخه کسی خونه نیست!..
:بچه ننه...هستی؟!!!....
_باشه ..میام
:نیم ساعت دیگه جلوی درب منزل...
_خداحافظ....

خوب اولین کاری که میکنم یک کاغذ برمیدارم.
"من دارم با بچه ها میرم بیرون،شب بر میگردم." امضاء:پیمان

********
یک خونه ویلایی دردل جنگل، برخلاف اکثر خونه هایی ازاین دست
که کنار دریا علم میکنند......زیبا وآرام....
تو منزل کنار شومینه، پنجره ای رو به بیرون....چه دنیایی...

بهروز:چرا ساکتی؟...
احمد:راحتش بگذار
رضا: تو حسه...
همه میخندند...
بهروز:ببینم باز داری چرت وپرت میگی....
رضا:بی کلاس به اون میگن شعر.
بهروز:آخ بیمیرم برای شرروورگفتنت...
احمد : بسه دیگه...
بهروز:حالا کجا؟....بیرون سرد....
رضا:حسش رو خراب نکن...بعد میگن شعر شاعر وکُشتی...
دیگه چیزی نمیشنوم...وسط این همه درخت...حس غریبی است.
مثل اینکه باهات حرف میزند.
فاصله ای را باچشم علامت میزنم،بعد چشمام را میبندم وحرکت میکنم،
آرام.
دارم درطبیعت حل میشوم...احساس عجیبی است،مثل پرواز است، مثل پریدن.....
جملاتی درذهنم نقش میبندد...
قلم وکاغذ همیشه بامن است.به قول بهروز:"موبایلت راآوردی!..."


****************
------------------------------------------------------------------ پیمان

---------------------------------------------------------------------------- 7/1/82
حذف ویرایش نظرات نظرات                  
 
     

     
   

بازی
تلفن را بر مي دارم، صدايت خيلي عوض شده، فکر نمي کردم
بعد اين همه سال من را به ياد داشته باشي، وقتي تلفن را برداشتم
باورم نشد صداي خسته ايي که مي شنوم تو باشي.
اول فکر کردم اشتباهي افتاده يا کسي قصد بازي دارد درست مثل
اولين بار که زنگ زدي ،
يادته؟!...
گفتي: سلام
گفتم: شما؟!
گفتي: خوبي؟!
گفنم:ببخشيد...با کي کار داريد؟!
گفتي:اين چه جورصحبت کردن است با يک خانوم؟!!
گفتم:من با کسي که نمي شناسم صحبت نمي کنم.
گفتي: ولي ما آشنايم.
بله ما خيلي وقت بود که همديگر را مي شناختيم.
از همان روز که در کوچه اسير چشماي تو شدم.هرروز کارم اين بود
که به ديدنت با زمان مبارزه کنم،سخت و نفس گير...
باران ، زمستان ، آفتاب لجباز تابستان نمي توانست من را از تو جدا کند.
هميشه همون مسير
هميشه دلهره وقلب اسير
يادته؟!
وقتي که چشمان تو را صدا ميزدم، سرخ مي شدي وبجاي من شوق
را بازمين کوچه تقسيم مي کردي.
يادته؟!
غرورم را مي شکستم بار ديگر سلام مي کردم وتو باز هم جواب
نمي دادي بعد من را با روياهايت تنها رهامي کردي.
نمي دانم چرا بايد اينطوري مي شد.
هر چي سودابه گفت،گفتی: دوست است خير من را مي خواد و....
نمی دانستيم همان موقع داشت نقشه دلهاي ما را مي دزديد.
نمي دانستيم قصه شيرين وفرهاد دوباره نوشته مي شود واين بار به
دست سودابه...
بعد اين همه سال...
چه زجر هاي که روزگار براي ما تدراک نديد چه خون دل هايي که
بعد تو ويرانم نکرد.
صدايت مثل آن روزها صاف نيست. مي خواهم به تو بگويم ولي باز
حرف را مي خورم.
چقدر تشنه شنيدنم والبته فرياد زدن، حيف حيف که گوشهاي تو هيچ
وقت مال من نبود.
درست مثل هميشه باز سکوت مي کنم و تو مثل آبشار گريه مي کني
ومثل رود حرف مي زني.
بازم طلسم مي شوم.اين را براي دل خوشي خودم وفريب عقل بهانه گير
مِي گم والا هم توخوب مي داني وهم من،که من اسير چشما ت هستم
شايد بتوانم براي سودابه اخم کنم ويا بخاطرگذشته خشمگين بشوم
(البته به قول تو اصلا عصبانيت به من نمي آد، زشت مي شم)،
سرش داد بزنم هرچند ساعتی بعد بايد تاوان آن را پس بدهم.
ولي تو،
همه کليد ها را به دل من داري،شاه کليد ها را...
آدرس را مي گيرم وراه مي افتم...
کجا؟!
نمي دانم...اين دل خود سر حرف گوش نمي کند.
حالا روبروي هم هستيم.
من پير وتکيده مثل درخت خشک که فقط تکان هيزم شکني او را
تکيه گاه سالهايش جدا خواهد کرد وهيمه اي خواهد شد خشک
وخوش سوخت براي روزهاي سخت زمستان.
وتو چشمانت هنوز همان برق را داردهر چند ديگر من را نمی شناسد.
ولی من خوب می شناسمش، آخر آشنايم....
يادته؟!
باز هم مثل آن روزها دوبار سلام مي کنم عادت است وتو قدمها را
تند بر مي داري ، دنبالت راه مي افتم .
کجا؟!
نمي دانم... اين دل خود سر حرف گوش نميکند.



پيمان
مهر هشتاددودو

*** *** ***


حذف ویرایش نظرات نظرات

     

      

 

 

 

 

 
 

+