درنهایت ِ،احساس ِ من
درب خاطرات گشوده شد.
مهَ رخی بلند بالا وافشون گیسوان،
هم پیاله مستی شبانه شد.
دست من باپریشان های اوست.
دل با چشم او پیمانه شد.
هم نشین خلوت مهتاب ومن
شانه هایش خواهش ترانه شد.
آغوش گُشادوگرمی جانم بداد.
بستراحساس را،افسانه شد.
بوسه ام با بوسه اش حرفی بزد.
دل ،شعله ای پاره پاره شد.
تا کنارآن ستون مرمرش
بوسه هایم یک به یک نشانه شد.
سر به سینه،نهادوآهی کشید.
عطرش دامن رقصانه شد.
گفتم،عاشق ترازامشب،کی شوم!
لحظه ای دنیا درنظر بیگانه شد.
حس پرواز،مرادرخودربود.
شمع دل باشوراو پروانه شد.
نقش پروازبه سینه،خوش می کشید.
آوازش با دلم هم خانه شد.
بوسه را باعطراو برهم زدم.
دست دردست من،یک دانه شد.
خواب ازچشم پنجره،یک جاپرید.
رویایی،که ناگه ،غم خانه شد.
درمیان آغوش رویایم ،چه بود!
حس تاری،که ساقی می خانه شد.
آن غزل در سینه ام راهی نیافت.
جام کامی،که شادی وشکرانه شد.
مکث
زندگی هرلحظه اش زیباست،چه تلخ باشد چه شیرین.چه بد باشد چه خوب.
زندگی هر لحظه از بودن است،هرلبخند واشکی که با ثانیه های عمر دادوستد می کنیم.
دوست داشتم که تجربه های زندگیم را باکسی قسمت می کردم،با کسی که لبخند جوانیم را امتداد می داد.
کسی که مثل غنچه ای درصبح می شکفت ومرا محو رایحه دلاویزش می کرد.
دوست داشتم،چشمی مرا در خیل مردمان می کاوید واضطراب نبودنم،دلش را درتپش فرو می برد.
دوست داشتم وقتی اندیشه ام از روزمرگی فرار می کرد،اندیشیدن به او پناه گاه دلپذیری می شد..که مرا به آغوش وهوای تازه او راهنما ی می کرد.
دوست داشتم،برای زندگی کسی راداشتم،کسی که زندگانیم از پگاه تاشامگاه، برای آرامش نگاهش پرپر می شد .تا پرواز لبخندش رادر آسمان دلم جشن بگیرم.
دوست داشتم،که خواب اوبیمارم می کرد،ودر نبودنش آرامشم اسیر طوفان انتظار می شد. .
دوست داشتم چون کودکان دیدارش شوق را در من می آفریدومرا تا بهشت لبخندش پرواز می داد.
دوست داشتم،همیشه دنیایم در تسخیر او می ماندواصرارش در خواستن از من،شیرینی خاطراتم می گشت.
دوست داشتم،فردا با نام او تولد می یافت.سینه ام به گرمی نفسهایش عادت می کرد.وچشمانم،خواب اورادوباره می نوشت.واز لبهایم نامش با شور وشوق جاری می شد.
دوست داشتم،واین راه را گاهی با دلم وزمانی با عقل کج اندیشم پیمودم.و دوبال صداقت راپرتوان به همراهش پرواز دادم.ولی چون دوبال جبرئیل در روز ازل سوخت ومن در قهراقیانوس تنهاییم،آرام نشستم .
افسانه...
اینجا هوا در گرمی،ازمن پرتوان ترمی شود،اینجاباد خشک تنها،برتن آه سوزم،
بی رحم می وزد.اینجا همه خاک را بعد خدای،عاشقانه می پرستند.اینجا آب،حکم
کیمیا داردواز مادر عزیزتر است.اینجا خنده از اسطوره های باستان ناشناخته تر است.
اینجا چشم ها خشک می شود ازبس دراتنظارباران عاشقانه می رقصد.
اینجا من تنهایم،تنهاباخاطرات تو،با خاطرات تو می رقصم،می خندم،باخاطرات تو
می بینم.
زمانی می خواستم کسی از خیل مشتاقان مهرورزی راجانشین افسانه توبگردانم.
اما...اما زندگی گاهی همان بخت است،همان اشتری که می نشیند بردرب خانه
آرزووپرواز..آری زندگی آرزو است وپرواز،آرزوهایی که بال از تومی گیردو
آسمان همت تو رادر تسخیرخود می بیند.
ومن همان تنها...
اکنون اینجا می نویسم که افسانه ات،ای بهترین گلها،تمام داستان بودن من است.
تمام حدیث غربت من،سفری که برای نفس کشیدن آغاز شدولی آخرین دم حیات
من گردید.
قصه های خاک خورده...
قصه ای دارم ازدل آرزوهایم، ازآنجا که نگاهم خیره ماند درامتدادافق یک لبخند.
قصه ای دارم،از دخترکی که با چین های دامنش باد را شرمنده رقص احساس خود می کرد.
قصه ای دارم،از پرنده مهاجری که بهاررادرترک خانه می بیند.که زندگی را باسفر می شناسد.
قصه ای دارم،ازاشک یک کودک که رابطه ای ناگسسته بادنیای خیالش دارد.
قصه ای دارم،درادامه خوابی قشنگ که محزون پنجره خیال کودکیم است.
قصه ای دارم،ازشکوفه هایی که باشعله عشوه نازگلی در دلم چشم گشود.
قصه ای دارم،از سینه پریشانم که در منجلاب وتاریکی یک غم لوح خاطرم رابه سپیده
آشنایی پیوند داد.
قصه ای دارم،از شانه های لخت یک زن که بوسه مرازیباترین شکل مهربانی میداند.
قصه ای دارم ،از گیسوانی که در بستر عشق،عمق احساس مرا نقاشی می کند.
قصه ای دارم،ازمرغک دلم که پرواز را نیاموخته،رویای سفر به کهکشان رامی پروراند.
قصه ای دارم،از اعتیاد امیال خود به ستاره هایی که هرشب از همراهی مهتاب قهر می کنند.
قصه ای دارم،ازکوچه ای که رابطه من ووهم نوجوانیم بود.که بن بستی از سایه های غفلتم بود.
قصه ای دارم....
