خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

نامه های بدون گیرنده107

می خوام همیشه باشم.

   همیشه عاشق تو.

   همیشه تو نگاهت.

    اسیر خنده تو...

                                                                              

    سلام گل بانو

صبح یک روزبهاری در این نقطه ازکره زمین تنها چیزی که نمی بینم بهار است.

در آتشی که از همیاری زمین وآسمان شکل گرفته است.توان نفس کشیدن از آدمی

سلب میشود.گویی خدای منان جهنم رابرای تجربه بشریت دراین جابرپاساخته است.

نعمات زندگی فراوان است حتی در این جهنم ...میتوان در سایه درختی ازتابش

مستقیم خورشید رها شد،ولی گرمای زمین تو را آسوده نخواهد گذاشت.

می توان آب خنکی که به واسطه فن آوری مردمانی که نه خدامی شناسند

ونه در برابراعتقادات ما سر خم می کنند،نوشید ویا حسین گفت وتن را لختی،

آری تنها لختی ازگرما رهاکرد.وبازاین آتش است که تو رادر دستان چون سیخی

 از گوشت بره ای ناکام بر شته می کند.

"زندگی نه آغازمی شود نه پایانی داردبلکه راهیست که با قلبت روشن می شود."

همیشه به لبخند ایمان داشتم،همیشه زندگی برایم رود جاری بود که عطوفت

تقسیم می کرد.

همیشه تصورم بردایره ای می چرخید که انسان بودن وماندن بهای برترازطلادارد.

ولی اکنون دنیای تصوراتم در برابر تجربه های تلخ زندگی کم کم فرو می ریزد

وچون خرابه های بابل نقشی از زیبایی وشکوه اش باقی نمی ماند،آنچه می ماند

 فقط یک داستان است داستانی که اگر مکتوب گردد.در باز خوانیش افسوس و

گریه وآه به همراه دارد واگر از سینه ای به سینه ای دیگرنقل شود،در هر

اندیشه ای چیزی بدان می افزایند ویا از آن می کاهند وآنچه به دست خواننده

می رسد،تصوری است که هرگز نبوده ونیست.

وقتی می نویسم ازتو،گویی خود را کنکاش میکنم،ودر این بازنویسی هرگز

به دنبال چیزی جز آرامش خود نبوده ام.

وقتی آرام می گیرم که تو رویایم را در تسخیر خود به لبخندت مهمان کنی،

وقلبم رابرای پرواز به آسمان قلبت بسپاری.

نه ناامید ازفردایم ،نه لبخند را به غم سپرده ام.هنوز چون کودکان محو تماشای

یک لبخندم که درچشمانم ازشوق وطراوت سخن می گوید.هنوز در شب دستانم

رابه سوی ستارگان می گیرم که شاید بتوانم برای تو ستاره ای ازآسمان تنهاییم بچینم.

هنوزامید دارم که شاید،آری شاید ....شاید تو بیایی از راهی که سالهاست خاموش است،

از انتظاری که دیر زمانیست که سویی ندارد،از شادیی که درلبخندی منجمد شده

ومنتظر خورشیدی است که با گرمایش ،تحرکی دوباره بیافریند.هنوز امید دارم،

آری.....هنوز ....شاید....

 

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩


پنج شنبه مورخ13/3/89فرودگاه مهر آباد ساعت19:45 دقیقه عصر

در زندگی لحظاتی است که تنها هستی،مثل سایه برای هویت به دنبال استقلال می گردی و نمی دانی که سایه همیشه سایه می ماند

مگر اینکه هویت خویش را باز سازی کند که در غیر این صورت دیگر سایه نیست هر چه است جدید است و تازه ....که به هویت قبلی تعلقی ندارد.

برای من که در زندگی همیشه تنها بودم،خروج ازوضعیت موجود چندان اسان نیست،هر چند اگر الان نتوانم خویش را به وضعیتی تازه که برای

 آینده ی کاری واجتماعی من مفید است وقف دهم ، دیگر از توان وخواستگاه من خارج است.

می دانم زندگی مثل اسب رام نشدنی سرکش وبد قلق است ولی این دلیلی نمی شود که من تلاش خود را کم یا متوقف کنم.

باید دوباره شروع کنم شروعی برای آخرین بار باید یک بار دیگر از گذشته خود دل بکنم واین بار مصمم  تر زندگی را در سینه فریاد کنم.

من برای زندگی هنوز نشاط وقدرت کافی را دارم .من برای فریاد خستگیهایم هنوز به انتهای راه نرسیده ام.من می دانم فردا دور از  دسترس نیست.

برای فردا خواهم جنگید حتی اگر در این راه  شبها را به روز اشتی دهم.دیگر از دل کندن از دیار آشنایی وکودکی سخت تر نیست.

فردا در چنگال اندیشه وسخت کوشی اراده من است اگر وتنها اگر خویشتن خویش را باور داشته باشم وبه رویارویی با ناخواسته هابه عنوان یک مانع نگاه نکنم.

فردا،من خواهم آمد مرا با طلوع خورشید باورها گره بزن وبدان قدرت در دلی توانا واندیشه ای پویا است نه در  طراوت نونهالانی که فقط به مدد روزگار خویش را

  در آغاز وشروع راهی می دانند که تجربه راهنوزدر باور خود عادت نداده اند.

فردا ،من خواهم آمد مثل تیری که کمان را برای رسیدن به وصال هدف با اشتیاق ترک میکند در حالیکه او را با کمان قرابتی دیر پایی است.

فردا ،من خواهم آمد به مثال پرستویی مهاجر که همیشه با بهار وتابستان زندگی سفر میکند واز پاییز وزمستان جز خاطری تا ر ومبهم چیری نمی شناسد.

فردا ،من خواهم آمد برای نو شدن  نهالی که به باروری وشکوفایی باور دارد.

فردا ...من خواهم آمد.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩


عقل پیر

نمی دونم چرا این جور تموم شد.

همین قدر می دونم،دلم اسیر شد.

خدایا این زبون بد مرام من،بمیره.

که جای دل ،اسیرعقل پیر شد.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩