نامه ای بدون گیرنده شماره93
سلام گل بانو
غروب زمستانی سرد،وعده برف تماشایست..حسادت باران درغوغایش باباد ،
مرا درگرمای خانه زندانی میکند.شعله های هیمه قلبم،دیوارهای خانه را تاب ندارد.
نفس انتظار را حبس میکنم وبا رویای چشمانم به هماوردی لحظه های بی تابی می شتابم.
می روم در خاطراتی که کم کم به ابهام ذهنم تبدیل می شود.
در کوچه تنهایی گل های لبخند را یک به یک میچینم ورایحه دلاویزش رادرتن احساس به امانت میگزارم.
به آشنایی که میرسم،دوباره پاکنویسش میکنم ولی بازهم نتیجه ،سایه های تردید می شود.
که تو در باغچه رابطه مان کاشتی...
سرکوچه کسی نیست...بغض چشمان آسمان دل هر رهگذری را می لرزاند.....
سایه های شک بلند تر می شودواستیلای شب محکم تر...ومن آخرین ترفند زندگی را به زنجیر میگیرم تا تو ...
تا تو عاقبت سرفصل عشق را آزاد کنی.....
نویسنده : پیمان ; ساعت ٦:۳٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
