واژه را وارونه کن
احساس را،رنگ حیوانی بده.
محبت را،به خشم عادت بده.
مرگ را،زیباترین،دلداه کن.
دل را،خصلت سنگ بده.
عشق را،درلفافه تذویر بگیر.
با خود،از تاریکی احوالی بگیر.
در تولد،عفریته نفرین راببین.
با شراب حیله،مهمانی بگیر.
بر مزار آرامش،غوغایی بکن.
نفاق را،وارث ایمان بکن.
خنده را،با قهقهه آرام بکش
دشمنی را،در دلت انفاق کن.
چشم را،از هر سئوالی،خالی بکن.
خواب را،از آشفتگی لبریز کن.
عاطفه را،لقمه ای در دندان بگیر.
با خنده،نیش براندام کن.
دوستی را،از دل دستان بگیر.
بوسه مرگ،با تکفیر بگیر.
آرزو را،باسراب آشتی بده.
با ضمیر شک،درتردید بمیر.
من چرا عشقی ندارم؟!

من که باشعردلم،
هردلبری را آتشی ازحس می کنم.
من که با رنگ نگاهم،
آسمان را شرمنده رنگ احساس می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که رویای دلم را،
سرمه به چشمانت،
زیبا می کنم.
من که کوه دلم را،
به زیرپایت،فرش می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که قاموس غرورم،
را به نگاهت ویران می کنم.
من که دل بستم به چشمان سیاهت،
اشک سیلان می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که با نازو ادایت،
دل به خون،عادت می کنم.
من که باطعم خنده هایت،
هردردی را درمان می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که با اندوه تو،
آتش به دنیا می کنم.
من که بااشک تو جانم،
نمازبرپامی کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که با آشفتگی ها،
تو را در منزل آسودگی ،
بیدار می کنم.
من که شمع صفتم،
تو را در مقام پروارنه،
دیدار می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
