خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

سفرنامه

من مسافرم...

 

سفر دردرون من حیاتی دیرینه دارد. از بدو تولد سفر را بی قرار یافته ام

وبا او دنیایی را به چشمان دل سپرده ام.

 

من مسافرم....

 

مسافردیاری که بی قرارمیکندخویشتنم راوفرزند ناخلف این آمیزش نابهنگام،

غربت است.غربتی که هرچه بزرگترمیشود،دل خسته ام را فشرده ترمی سازد

تا ازعصاره  آن غمی گرفته شود که دردرمان زخمهای کهنه وناشکیبا موثرواقع گردد.

 

مسافرم...

 

چه تلخ وچه شیرین،خود را تنها یافته ام،باید سفرکنم درخویش،درزمان،درمکان...تا...

 

باید حذرکنم ازچشمانی که مرابه آرزوهایم ربط می دهد. ازطپیدن دل هایی که رویاهایم را

زنده می کند. ازقصه هایی که مرا به لبخند می کشاند...

 

باید خطر کنم واین سفر را به پایان برسانم......

 

 

    چه تلخ ......... چه شیرین.....

 

 

     من مسافرم.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸