خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

افسوس وتب

من نمیدانم چرا،

درغروب چشمان تو زاده شدم.

ای دریغا،ای دریغا....

من با چشمان تو عاشق شدم.

عشق یعنی...

حل شدن،

درنسیمی که آرام می خزد.

در سرود زندگی،

جاری شدن،همراه شدن.

 

 

 

من برای دل خود،

بهترین آوازرا خواهم نواخت.

در سرزمین خواب سبز...

گل بهار آرزو را خواهم شناخت.

من برای چشم شوق،

قصه ی کودک مشتاقی خواهم نوشت

که نقش صداقت را تاآسمان خواهد کشید.

 

من برای عاطفه

رسم آئین همدلی را خواهم سرود..

باشراب لبخند تو،

رنگ به رویا خواهم کشید.

 

 

آرزویم را نبر.

در سراب خانه نساز.

من برای یک نفس،

عمق عمرم را خواهم فروخت.

 

 آسمان،لکه ابر...

این همان تیرگی اندیشه ماست

که خبراز ساعت گم شدن، رویای من است.

تو آسوده بمان.

دردلت آب طراوت ،آرام

من با افسوس وتب

هذیان رویایم را خواهم نوشت.

 

 

سایه های وهم شب

چشمانم را به انتظار خشکیده کرد.

در سروش شکوفایی شمع،

غربتم وسعتی یافت،

تا شهر دلت.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸