نامه های بدون گيرنده
سکوت کردم تا چشمات
منو عاشق ببینند
به هر سویی که رفتی
منو تو خواب ببینند
وقتی دیگه نخندید
چشای ناز ومستت
دلم دیگه باهام نیست
بذار تنها بمیرم.
گل بانو
فردا سایه غربت پهن میشود،باز از دیار کودکی میروم تا در سینه افتاب جوان جنوب،
دل در گروشمال خاطره ها بسپارم.
فردا خسته سفر میکنم،فردابه اهنگ حمیرا دل میسپارم که یاد سالها پیش را در دلم
فریاد میزند.
فردا تو را در قلبم مینشانم ورویا ها را به پرواز وا می دارم تا خلسه عشق را دوباره
پذیرا باشم.
گل بانووقتی به گذشته می نگرم، نمی توانم چشمانت را فراموش کنم که مرا در افسون
خود نگه داشته است.نمی توانم لحظه های احساس را از خاطر بزدایم.وقتی تو برایم
قصه زندگی رازمزمه می کردی.گل بانو نمی توان ازتو دل بکنم با انکه میدانم شقایق
عشقمان بهاری دیگرنخواهد دید، با انکه میدانم زمستان همیشه پایدار میماند.
زمان میگذرد ومن در گذر زمان پیر وپیر تر میشوم ولی یاد تو هنوز جوان است ودلم
هنوز به یاد تو برنا می طپتد.فرداحسرت ها دوباره تازه می شوند،فردا سایه غربت
دوباره پهن می شود.
فردا.............
پیمان مهر هشتاد دوشش
پاييز
نامه های بدون گیرنده
شعر بود وزندگی
یک زمان ،دنیای من.
خورشید وستاره ها
هم نشین وماوای من.
سالها بگذشت وباز
خاطراتم تازه شد
آن همه دلدادگی
با غمم هم خانه شد.
سلام گل بانو
صبح که بر می خیزم،پنجره افکاررا می گشایم تا رایحه زندگی به تلاطم ذهن بیمارم،
آرامش بخشد.اما آیینه،شیطان می شودوموی سپیدم افسونگرناامیدی.
به دریا میروم.ساحل گامهایم را می شمارد.امواجش درآشفتگی من، آرام به نظاره می نشیند.
آسمان آبی وآرام ترازدریا ،رویای با تو بودن رابرایم تداعی می کند.
گل بانو دیگرمثل آن روزها گامهایم توان دویدن ندارد.تاکه نوازش بادرابه صورتم حس کنم
تا که حس گرفتن تو تنها دغدغه ذهنم باشد.
به دل جنگل میروم تاپنهان سازم اندیشه وحشی ام راکه ناجوانمردانه به خاطرات می تازد
ومرادرویرانه ها واضطراب، بی حمایت تو تنها می گذرد.
زمانی لمس کردن درختانی که تورادرپناه خودمی گرفتند ومن چون پروانه ای به
دنبالت یک نفس،می دویدم تاتورادرسایه درخت وسنگ بیابم،برایم لذت بخش بود.
خیالی بودکه باآن لحظات خوشی داشتم.امادیگرغوطه ورشدن درخاطرات آرامم
نمی کند،تشویش می شود،تاافسوس گذشته درچینهای صورتم نمایان گردد.
وهمراه باموی سپیدم پیرتر ازآنی باشم که زندگی بر من بخشید است.
گل بانومیدانم که داشتن تو برایم دیر است. سالها پیش همان ایامی که عقل حکم
می کرد باید بدان تن می دادم.اما نشدیا نخواستم که بشودوامروزنمی دانم تودر
کجای این گیتی روزگارمی گذرانی ومن بازمانده خاطرات سالها، یه کجا تعلق دارم.
کاشکی می توانستم چون خاطرات در ذهن توجایی برای زندگی بیابم.
کاشکی روح سرگردانم آرامشی یابد.کاشکی.
پیمان پاییزهشتادوشش
