سرنوشت
ديررسيدم،همه بودند،مامان بی قراری ميکرد چندتااززنهای فاميل دوروبرش بودند
وسعی ميکردند ارامش کنند.باباهنوزبهت زده بودازاون تيپ آدمهايی که تازه بعد
چهلم می فهمند چی شده...رضاکه هنوزبچه بودوچيززيادی نمی فهميد،وقتی بزرگ
ميشد فقط يک خاطره مبهم بود...
صدای لاالله الاالله... منوازافکارم بيرون اورد،جسدراازمرده شورخونه بيرون آوردندو
جلوی قبر گذاشتند.صف نمازکه بسته شد تازه ياد گل بانوافتادم درتمام مدت نماز فقط
به اون فکرميکردم...هرچه چشم انداختم نديدمش...
چندتاازخانمهاباهم پچ پچ ميکردند..گوشهاموتيزکردم ونزديکترشدم..درباره گل بانو بود
ميگفتند پدرش برای اينکه چيزی نفهمد بردتش مسافرت...ولی من باور نکردم ..گل بانو حتما ميامد...بايد صبر ميکردم...
شيخ داشت بالای جسد شهادتين راميخواند،جمعيت راکنارزدم ...ای بابا من تا حالا نديده بودم جسدراتوقبرچطوری ميزارن.اين دفعه بايدميديدم.داشت سنگ لحدروميگذاشت،بازم نشد
خاک را که پرکردند مادرخودش راانداخت روی قبروصدای ناله هاش همه اطراف را پر کرددلم يک لحظه خالی شد..رضا با ناباوری خودش راپشت پدرپنهان کردحق هم داشت مامان خيلی وحشتناک ضجه ميزد.
يکی از خانومها ميگفت :ببينم رسم اينجا چه جوری است؟ مليحه خاوم همسايه مون گفت: معمولا سوم رو ميگيرن وهفت وچهل رو خرج ميدن بيرون...گفت: سنگ قبر کی ميزارن....گفت: بعد سال..گفت: ای بابا ماچهلم که شد سنگ رو ميزاريم....
هواداشت غروب ميکردولی ازگل بانو خبری نبود.مداح ازپشت بلندگوتاريخ ومحل مراسم سوم را اعلام کرد.همه که رفتند هوا تاريک شده بود.هنوز هم با اينکه سنی ازم گذشته بوداز شبهای قبرستان ميترسيدم
ديگه نااميدشده بودم ميخواستم برم که سايه ای به طرف قبرامد..احساس کردم بايد خودش باشه ارام امد وکنار قبر نشست...اسمم رو که برد سينه ام اتش گرفت بغض صداش ترکيد وزد زير گريه،ميخواستم بهش بگم گريه نکن..من حالم بد ميشه..ولی نميتونستم...
می خواستم بگم من سعی خودمو کردم ولی حريف اين سرطان لعنتی نشدم...ولی نميتونستم..
-------------
راستی يک وبلاگ جديد ...با نام گل بانوی تنهايی از شاعره های اين مرز وبوم....
/////////////////////////////
شوک
گوشی رو که بر ميدارم،صدای سرفه های ممتد شنيده ميشود.
_الو....خودتی؟...
صدا برای آشنا نيست....شما؟
_بابا منم هنانه...
:هنانه؟
_اره...چند ما پيش....مهماني خيابان....يادته؟
صداش خيلی عوض شده...شاداب وجوان نيست...
_الو....الو...هستی؟
:اره...گوش ميکنم....بگو...
_پس چرا جواب نمی دی؟
:ببخشيد داشتم به خاطر مي آوردم...
_بخاطر آوردی؟
:خوب....چطور شد زنگ زدی؟
سکوت میکند...بعد هم سرفه های خش دار...
الو...هنانه چیزی شده؟
الوووو...
نه چیزی نیست....می خواستم بگم....می خواستم بگم....
چی شده؟
ببین شايد سخت باشه ولی بهر حال با يد بدونی.....
بازم سکوت میکند دلم اشوب می شود...
هنانه؟...هنانه؟
بله...
چرا حرف نمی زنی؟
ببین من ايدز دارم...یک فکری برای خودت بکن...
سردم می شود....دیگه چیزی نمی شنوم...گوشی از دستم رها می شود...
پاهایم تحمل ندارد ...روی زمين ولو ميشوم.
خدای من،من چکار کرده ام؟!...
چه بلایی دارد سرم می آيد؟!....
چشمم به بیرون پنجره می افتد، خورشيد دارد غروب می کند،لانه پرنده بر روی شاخه
لخت ولرزان درخت کهنسال خالی است.
********
اعتراض نامه
سلام
مطلب امروزم به صورت آف لاين است.يک گلايه است...يک اعتراض...
اعتراض به دوستانی که وبلاگ مينويسند...حرف ميزنند ولی گوش نميدهند....
فرهنگ وبلاگ نويسی را بدور انداخته اند....نه ايميلی دارند ونه صفحه پيغامی...
فقط يک صفحه که می نويسند....حرف می زنند ولی گوش نمی دهند...
اين فرهنگ انحصار است....فرهنگ خودکامگی...که به استبداد می انجامد...
يعنی خودمان ناخوداگاه يا آگاهانه اينگونه می انديشيم وزندگی ميکنيم....
من اعتراض دارم.....حق من چی ميشود...من حق نقد وسخن دارم....دوستانی
که اين حق را از من گرفته ايد...با زبان خوش پس دهيد وگرنه آزادانه فرياد خواهم زد.
ودنيای اينترنت را اگاه خواهم کرد....من حق خويش ميخواهم....
پيمان
من آمدم
نامه های بدون گیرنده (36)
گرم لبهای تو اَم
مست چشم شوخ تو
فکر طوفان در سرم
با نسیم موی تو.
سلام گل بانو
زمین به آرامش ميرسد درغروبی سرد وابری،اما من درآغازدلواپسی وآشوب درونم.
رويای تو جان می گيرددرخلوت من،ومن درغربت،بازهم ،هم آغوش غم،گرم می گيرم.
گفتم می گريزم ازديارخويش وغربت پناهم ميشودازخاطرات ودرد.اماهجمه غم دراتحادی نانوشته باغربت مراازدرون شکسته است.
وتو...
وتوتنها تصویری از قاب گذشته من هستی که غمت نيز شيرين است.
نمی دانم چگونه ميشودباآرامش زمين همگراشد،نمی دانم...
اين منم مردی خسته ازروزگار،که چاره ای جزروزمرگی برايش نمانده است.
گل بانو شيرنی لبانت هنوز گل افشان ميکندرويايم راوچون نسيمی ست درسحرگاهی
دل نواز که درايام دردهايم،طراوت را پچ پچ ميکند.
نميدانی چقدر دلم تنگ شده برای بويش گيسوانت در آن هنگام که خيس بارش باران است.
گل بانو رويايت گويي حضور است،ديداری که درباطن شکل ميگيرد،درعالمی فراسوی باورها.ولی همان جوشش احساس است،همان لذت حضور.
من با تو معنا می کنم خويشتن را وبا تو آرام می شود بيابان سراب پرورآرزوها.
چشمانت را شب هنگام به آسمان بياويزتادر آيينه ستارگان انعکاس نگاهت رابجويم.
من هنوزعاشقانه شب را می پرستم،چراکه افسانه چشمان تورا برايم حکايت ميکند،
وبرايم از تو ميگويدوقتی که در دل آرزومی کنی بودنم را.
ولی در دل می ماند چرا که جز خلوت شب جايگاهی برای آرزوهايت نيست.
اهواز 21/10
