رنگها سخن میگویند؟!...
رنگها سخن میگویند...
هر رنگی با نامی آشنا مرا میخواند....
سرخ
مرا میخواند آن هنگام که ز نگاه تو ،شرم وحیا مهمان صورتم میشود.
سبز
درلحظه اوج عشق من وتو هویدا میشود،آن زمان که دلهایمان وصال را
جشن میگیرد.
آبی
درآرامشی آسمانی به سراغمان می آید ،لحظه ای که دیگر یک دل شده ایم،
وبه وسعت اقیانوس پذیرای هم هستیم.
زرد
با نفاق همراه است.منافقی که میان من وتو پاییز را فریاد می زند،فاصله ای که
زمستان را درفصل بهار عاشقی جان می بخشد.....
نگاهم به انتظار میماند تا بهار......
نگاهم بر درب میخشکد تا بهار....
تا رنگی گرم،پیام آور پایان روزهای جدایی من وتو باشد.....
به بهانه تکرار تاریخ
باسقوط صدام یک باردیگر خط سیر نوشته هایم دچار نوعی انحراف
شد،قبلا درهنگام پایان کار طالبان این مسئله برایم پیش آمده بود.
**********
مبادا
سکوتی درتمام جان،نگاهی سرد وبی حالت
مبادا صحبت ازگرمی کنی یک روز،مبادا عشق را داخل کنی یک روز.
مباداهم صبحتی گیری،آغوش برای محبت بازکنی یک روز.
سکوت سرد خشمگین می شود از ما، اگر دستها رادرهم اندازیم یک روز.
سکوتی درتمام جان،نگاهی سردو بی حالت.
مباداخاطرات رادنبال کنی،حلقه شادی یاکه سایه ای ازگرما پیدا کنی.
مبادا سلام صبح راپاسخ دهی،نگاه درچشم خورشید عالم تاب کنی.
مبادا قصه روز راباورکنی،نقل آن درشب تیره وتارکنی.
مبادااسیر زمزمه های بادشوی،بودن وحرکت راباورکنی.
سکوتی درتمام جان،نگاهی سرد وبی حالت
سکوت سرد خشمگین می شود از ما، اگر دستها رادرهم اندازیم یک روز
مبادا دربهار زندگی خانه ای سازی،باغچه دل را باآب محبت سیراب کنی.
مبادا فراموش کنی،فصل یکی ست،جز زمستان فصل دیگر هویدا نیست.
اگر برف باشد،زندگی باقیست،اگر ابرها آسمان گیرند،سیاهی حاکم مطلق شود،
آنگاه بودن آغاز می شود ،بودنی تاریک وظلمانی،بودنی عین نبودن ها.
مبادا قصه ای گویی،مبادا گوش جان بروی زمزمه ای بگشایی.
مبادا درنگاه عشق غرقه شوی، یا که عشق را فریاد کنی.
مبادا.....
سکوت سرد خشمگین می شود از ما، اگر دستها رادرهم اندازیم یک روز.
سکوتی درتمام جان،نگاهی سردو بی حالت.
بهار...
زمین باردیگر جان میگیرد ونفس گرمش هوا راآکنده ازبوی خاک میکند،سبزه های
نورسته سرزسینه خاک برمیدارندوشکوفه ها به رنگ آمیزی طبیعت می پردازند.
رود موسیقی خلقت را می نوازدوباران بهاری لطف ورحمت ایزدی را دریاد زنده
می سازد.
وخورشید بر گرمی این تابلو زیبای نقاش ازلی می افزاید.
صدای پرندگان به نوازش گوش جان می نشینند وچشمان درسرسبزی ورنگها غرق میشوند.
بهار نتیجه امید به آینده است،امیدی که دردل زمستان سخت وکینه جو به آن ایمان
داشتیم وباتجربه دیروز به آن می نگریستیم.
بهار زندگی مانند بهار طبیعت است.
امید می خواهد وایمان،امید به آینده وایمان بخود،امید درخواستن وایمان دربودن،
بیایم بهار زندگانیمان را بابهار طبیعت آغاز کنیم ودردل بنگاریم.........
که همت آغازبهار وناامیدی شروع زمستان زندگانی است.
..................................دارنگون،شیراز
...................................................... سیزده فروردین 72
آن روزها رفتند
آن روزها رفتند
روزهای خوش واحساس
روزهای مهربونی،دیدار
چون پرنده ای آزاد.
درآسمان بی خیالی،
پرواز.
آن روزها رفتند
روزهای خوش واحساس .
............................................................................... پیمان
...................................................................................................۱۸/۲/۸۱
داستان یک روز
امروز تنهایم....کسی خانه نیست،رفته اند عیددیدنی...
کم مهمانی میروم،شاید برای اینکه حرفی برای گفتن ندارم.
تلفن زنگ میزند....باخودم میگم....ولش کن....ولی ولکن نیست.
_الو
: سلام بی حال...
_شما...
:مثل اینکه مغزت تار عنکبوت بسته.
_بله...
:بابا بی خیال....منم بهروز.
_سلام چطوری؟
:سال نو مبارک
_آره...سال نو شما مبارک
:بگذریم...میخوایم با بچه ها بریم بیرون...هستی؟!...
_آخه کسی خونه نیست!..
:بچه ننه...هستی؟!!!....
_باشه ..میام
:نیم ساعت دیگه جلوی درب منزل...
_خداحافظ....
خوب اولین کاری که میکنم یک کاغذ برمیدارم.
"من دارم با بچه ها میرم بیرون،شب بر میگردم." امضاء:پیمان
********
یک خونه ویلایی دردل جنگل، برخلاف اکثر خونه هایی ازاین دست
که کنار دریا علم میکنند......زیبا وآرام....
تو منزل کنار شومینه، پنجره ای رو به بیرون....چه دنیایی...
بهروز:چرا ساکتی؟...
احمد:راحتش بگذار
رضا: تو حسه...
همه میخندند...
بهروز:ببینم باز داری چرت وپرت میگی....
رضا:بی کلاس به اون میگن شعر.
بهروز:آخ بیمیرم برای شرروورگفتنت...
احمد : بسه دیگه...
بهروز:حالا کجا؟....بیرون سرد....
رضا:حسش رو خراب نکن...بعد میگن شعر شاعر وکُشتی...
دیگه چیزی نمیشنوم...وسط این همه درخت...حس غریبی است.
مثل اینکه باهات حرف میزند.
فاصله ای را باچشم علامت میزنم،بعد چشمام را میبندم وحرکت میکنم،
آرام.
دارم درطبیعت حل میشوم...احساس عجیبی است،مثل پرواز است، مثل پریدن.....
جملاتی درذهنم نقش میبندد...
قلم وکاغذ همیشه بامن است.به قول بهروز:"موبایلت راآوردی!..."
****************
------------------------------------------------------------------ پیمان
---------------------------------------------------------------------------- 7/1/82
انسان درپی انسان
انسان درپی انسان
شعله های خشم ونامنی
چشمان تــــــیره وتاریـــک
لفظ ها نامفهــــــوم،غریب
انسان درپی انسان
چشمه های تهمت وفریب
سایه های خیانت ووحشت
دردنیای به وســــعت تاریخ
انسان درپی انسان
غریبی باغربت هم خو
صداها،پچ پچی نامفهوم
گنگ،گم ونا امیـــــــد
انسان درپی انسان
تهی،خاموش،بی هویت
چهره ها به ظاهر بامحبت
دردل تاریکی وتهــــــــمت
انسان درپی انسان
گفتارهای کج ومعوج
اندیشه خشک وبی منطق
شکستن آرزوهای رنگارنگ.
...............................................................پیمان
..............................................................................22/9/80
