خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

 


سال نو مبارک


سال نو خورشیدی را به همه دوستان عزیزتبریک گفته واز درگاه ایزدمنان پیروزی وبهروزی شما را خواستارم


*********************************

آخرین روزهای حیات زمستان درتلاطم اندیشه بهار
محو میشود.

************************
سال نو می آید
نغمه هایش زکنون
درگوش زمان میپیچد
سال کهنه
قامت خمیده اش را
کَم کَمک ازدوش زمان
میگیرد.
مادرم اسپند بدست
دراتاق می گردد.
پدرم پای سفره هفت سین
کتاب خدا می خواند
در دلم می گویم:
امروز با دیروز چه فرقی دارد؟!...
مادرم میگوید: اکنون وقت دعاست،
وقت خواستن از خداست.
پدرم زیر لب میخواند...یا مقلب القلوب والابصار
...............................
.............................
حول حالنا الی احسن الحال.
سال نو می آید...



پیمان

28/12/81

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۱


بی نشان...

بی نشانم،
بی نشان ،تنها
می چرخم ومی چرخم،
چون چرخ فلک تنها.
آواز وغزل دارم
روی تو وکس دارم
درآینه گیتی
تصویر خود شکست دارم.
تنهایی من،
تنها
با توالتیام دارد.
تصویر من در گیتی
با رنگ تو جان دارد.

بی نشانم،
بی نشان ،تنها
می چرخم ومی چرخم،
چون چرخ فلک تنها.

شور وشعفی باید
عشق وصنمی باید
شاید که شود پایان
تنهایی وبی رنگی.

شور وشعفش با تو
عشق وصنمش با من

آواز وغزل از تو
رنگ وسنمش با من


بی نشانم،
بی نشان ،تنها
می گردم ومی گردم،
چون چرخ فلک تنها.



پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۱


خواب ديدم؟!...



خواب دیدم
آسمان آبی ست، آفتاب فریاد می زند گرما.
ابرها یا که پنهانند درپس کوهی، آنسوی گیتی
یا زخجالت آب شده زیرزمین پنهان.
زمین پوشیده از رنگ های الوان....
آذین شده رود جاری، زسنگ های بلورین، زیبا.
زآن علف های سبزی که میخرامند همراه جریان.
من بنشسته درکنار رود...
من تنهایم دراین شکوه گیتی
من هیچ چیز نمی بینم
من هیچ کس نمی یابم

خواب دیدم
دریک روز ابری که می رفت درآغوش بگیرد شب را.
رعد می گفت:منم تنها حاکم گیتی ،زمین خیس به
زیر بارش باران،باد همراه باران...درخت بنشسته برزمین
نالان ز شلاق رعد، در آتش وطغیان.
من مبهوت درگوشه ای خیس شده،لرزان...
من تنهایم دراین هیاهوی بی نام
من هیچ چیز نمی بینم
من هیچ کس نمی یابم


خواب دیدم
می دوم درتاریکی مطلق
درشبی که نه ستاره می شناسد آسمانش را ونه
مهتاب بر آن نظر دارد. می دوم… درجاده ای خسته
به زیر پای مسافرهای راه گم کرده.
می دوم،فقط صدای ضربه های پایم برسینه جاده ،
سکوت را میشکند.
من تنهایم دراین سیاهی مطلق
من هیچ چیز نمی بینم
من هیچ کس نمی یابم



پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱


 

انگیزه ای که باعث خلق این نثر شد. دوست عزیزی بود که با صداقت ،احساسش را برایم معنا کرد.

خوش وسربلند،پرغروروآسمانی باشید.



من خوشبختم
چون نسیمی به دشت احساس می وزم.
چون پرنده،
مینشینم روی بلندترین درخت زندگی.
میزنم زیرآوازی بلند
تابشنود معشوق دلم ،آن سوی دشت.
من خوشبختم
من به نگاهی دل داده ام،درجوانی زندگی
رابو کرده ام.
همنفس با صبح ، زندگی را در کنار خورشید
پیدا کرده ام.
من خوشبختم
خوشبختی دردستان من وتوست.
خوشبختی ،همان دیدار
خوشبختی ،ترجمه احساس
خوشبختی،تجربه عشق من وتوست.
من خوشبختم
خوشبختی
شاید درنوشیدن یک جرعه آب
شاید در هم آوایی رودی قدیم
بازآیش، جوی کوچک ونحیف
خوشبختی
شاید دستی بروی خوشه های زندگی
شاید درخیابان ،در لبخند عابری نا آشنا
شاید از پنجره دل،که باز میکنیم،
هرصبح وشام.
شاید در نگاه من وتو،
بالمس احساسی لطیف.
من خوشبختم
اگر چشمان تو به اشک
ناآشنا ماند تا ابد
اگر دستان تو
نماند تنها وبی مهر برجای.
اگر همسایه مان امشب
بخوابد با لبخند
اگر دوستم مرا دراحساس خویش
ببیند یک دم
اگر ...
اگر توخوشبختی
منم خوشبختم
ولی گول نزنیم خود را
اگر درد درسینه پنهان داریم.



پیمان
81.12.15

ساعت:11:13

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱


امشب...

امشب قصه ای دارم
دردل غصه ای دارم
غصه رنگ ما دارد
قصه با نوا دارم.

قسمت مارا چی شد؟
تکرار شد وچرخیدن
چرخش وباز چرخیدن
گردش ونفهمیدن

حرکت سخت است دراین میدان
مثل جنگ است در بوران
نمی بینی،نمی فهمی
که را کشتی ،که رازخمی

امشب قصه ای دارم
دردل غصه ای دارم
غصه رنگ ما دارد
قصه با نوا دارم.

سرگردانی وچرخش
تکرار است وبی ارزش

می چرخی ومی گردی
نمی بینی،نمی فهمی

باید که فکری کرد
ازچرخش دوری کرد

باید حرکتی نو داشت
مثل کودک بازی کرد.

باید رنگها رادید
غصه رایک به یک برچید

دیدها راشست با باران
طور دیگر دنیا را دید.

امشب قصه ای دارم
دردل غصه ای دارم
غصه رنگ ما دارد
قصه با نوا دارم.



پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱


نگاهم کن

نگاهم کن.
نمی دانی درونم چه غوغایست.
نمی دانی زعشقت چه دنیایست.
چه شور و چه دیداریست.

آن هنگام که می آیی ، روی ماهت را بروی دل
می گشایی.
نمی دانی با تو بودن را به دنیایی
نخواهم داد.
صدایم کن
مرا درشور وعشقت پیدا کن.
در آن هنگام که می خندی،نگاهم خیره می ماند بر غمچه
لبانت.
میرود
تا عمق، شعف وشور ناپیدا.
درآن هنگام که می گری از شوق رسیدن باز،
نگاهم غرق دراشک است،
بارانی که میریزد بر زمین
خشک دلها.
مرا با خود همراه کن.
نگاهم کن.
نمی دانی درونم چه غوغایست.

دراین بزم و برآن برزن ،مرا قربانی عشقت کن.
بگو درعشق
منم جلاد
منم دژخیم
منم جبار

نمی دانی زعشقت چه دنیایست.
چه شور و چه دیداریست.
چه رویایست،آن هنگام که می آیی.
نگاهم کن.
نمی دانی درونم چه غوغایست.


پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱


هذیان



امشب خواب بچشمم نمی آید، با خویش بیگانه شدم بازم...
رخت تن میکنم،میروم درزیر یک آسمان ستاره...
صدای گامهایم تنها همسفر من... میروم...میروم ... باز میروم...
می ایستم...به راه آمده نظری میکنم ...راستی چرا،تا بحال گذشته
خویش رانکاویدم،چرا نه ایستاده ام؟!...چرا ایستاده ام ...ولی بی تفاوت
بی اندیشه،بی دلیل...
باز میروم،این بار تند تر...ناگهان صدایی درهم میریزد تنهایی من و صدای
گامهایم را...
آهای...تو...
باز برگشت...باز یک نظر به عقب...
پاسبانی باتوم بدست بسویم می آید،کمی دورتر یکی دیگر ما رانگاه میکند.
این وقت شب؟!...بیرون چه میکنی؟!...
به او چه بگویم؟...بگویم خواب مرا نمی پذیرفت...آیا درخویش نمی خندد؟...
نمی گرید؟... نمی گوید:...بی دردی هم دردیست،توکه، شکم سیر بر بالین
داری ...توچرا؟...
نمی داند...درد من از جنس این دنیا نیست....
نمی داند...چه کنم،نمی داند...
با صدای او به خویش می آیم...
با توام... بیرون چه می کنی؟!...ومن فقط نگاهش می کنم...
مگر کری؟!... صدایم نمی شنوی؟!...
پاسبان دیگر نزدیک می شود،آهسته درگوش رفیقش زمزمه می کند،
ومن فقط نظاره می کنم...
رابیفت...می برمت جایی که زبانت وا شود...
ومن بدون کلمه ای با او همراه می شوم...
خیابان خالی است،خالی از هیاهو....آه چه زیبا ست...من شب را دوست
دارم..من سکوت را دوست دارم...نسیم آرامی نیز بر لطافت این لحظات
می افزاید....
*****
مردی پشت یک میز نشسته ....مرا می نگرد...اسمت چیه؟...
من وسکوت همچنان همراه...
با تو ام (صدایش کمی بلند تر شده)...
سربازی وارد می شود...احترام می گذارد...پوشه ای سبز رنگ را پیش رویش باز
میکند...چشمش بمن می افتد...در گوش مافوقش چیزی می گوید...
امشب همه برای هم داستان می گویند....
چه شبی است...ومن فقط می نگرم....

*****
سرباز من را تا درب پاسگاه همراهی می کند،دستش را بر شانه هایم می نهد،
می گوید:باز هم تو... اگر امشب نبودم، شب کنج بازداشتگاه منزل می کردی...
این بار سکوت را می شکنم ولی فقط یک لبخند...سرش را تکان می دهد...
من فقط نگاهش میکنم...دیگران می گویند ومن می شنوم، این طبیعت من است...
از این شبگردی ها دست بردار...می فهمی که ... و می رود....
و من راه رفته را باز می گردم...می فهمی که ... راه رفته را...



پیمان
5:23صبح

دوشنبه11/12/81

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸۱


آن روزها...




آنروزها
که بارقه های امید
درتلاطم اندیشه
برصخره های وحشت واندوه
چون قطرات موج دریا
شکست.
آنروزها
که نگاه پرحسرت من
در ژرفای عشق
تو را بی اشتیاق ومحبت
دید.
آنروزها
که صدای ریا وتزویر
بگوش دل طنین انداز
بود.
آنروزها
اکنون
درخاطرات من
زنده است.
و تو هنوز
بدنبال سراب می گردی.
سراب تو را
بخویش
می خواند
وگذر زمان
لب تشنه .حسرت به دل
تو را برجای خواهد
نهاد.

پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۱


فرياد...

.... چرا باز هم من

چرا بايد هميشه يکنفر قربانی روزگار گردد، چرا بايد قصه

تنهايی يک تن بردفتــــر تاريخ نقش بندد، چـــرا آن هم من ...

من دل مرده وبيمار،من آرام وبی آزار...

چـــــرا من...

تو هم دراين جدال بی ترحم ،حديثی ساز ،نقل اين قصه پر سوز را بر

دلها ...

فرياد کن،

آری کاری کن، فرياد کن.



پيمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱


زخمی...

زخمی دردل
زخمی در دل دارم، جانم در آتش ودرد است.
تو بگو،با که بگویم آن را ؟!...
بغضی در گلو مانده...اشک درچشمان خفته...
طعم تلخ بر زبان دارم.
آه...این چه رنجی ست که مرا از درون ویران ساخته....
تو بگو،با که بگویم آن را ؟!...
که مرا نفرین کرده
که بر این آتش ودرد،هیمه فراهم کرده.
جلاد خبر کنید،
جلاد خبر کنید
مرا در دست غمها رها نکنید
زخمی در دل دارم، جانم در آتش ودرد است.
تو بگو،با که بگویم آن را ؟!...
با که ؟!...
پیمان

81.12.2


  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۱


 

سلام
چندی است که به ادبیات کودکان روی آورده ام.
با کانون فکری برای چاپ نوشته هایم تماس گرفتم.
ولی چاپ کتابی از من رامنوط به ارائه نسخه چاپ
شده قبلی ذکر کردند.(حتی زحمت نگاه کردن هم
به خودشان ندادند،شاید اصلا بدرد چاپ نخورد...)
اینم از شانس ما، آخر چرا نباید تو خانواده ما یک
شخصیت هنری معروف باشد...چرا؟!...
در داستانهای من ،شخصیت های داستانی همه از
حیوانات هستند،چیزی مثل" کلیله ودمنه "ولی بزبان
بچه ها و روان. نمیدانم تا چه حد موفق بوده ام.
اینها را نوشتم تا شما نظر بدین،که آیا اجازه میدهید
دراین وبلاگ آنها را ارائه کنم؟...

منتظر نظرات شما هستم.

باسپاس :پیمان

4/12/81

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۱


نيتوانم...

می توانم

یک حس گرم، یک شور آسمانی مرا دربطن خود ساخته زندانی...
نمی دانم چرا گرم گرم .چون کودکی پر شور و شرم...
میتوانم صخره ای را برکنم از جای،میتوانم عشق را در رگهای زندگی
کنم فریاد.
میتوانم اوج پرواز پرنده را حک کنم بر دلها،میتوانم چون آهو ز چنگ
تیز یک شیر بگریزم بارها.
میتوانم چون کودکی پاک وبی نقش شوم باز،میتوانم نقش خورشید
را در روز سرد جدائیها ایفاء کنم.
میتوانم ،نور باشم، آسمان را در شب و روز را بهنگام تسخیر ابرها
روشن کنم.
میتوانم امید را چون مسیحا جان دهم خود نیز نقش بالهایش را بازی
کنم.
میتوانم رود باشم، درمسیر ،سنگها را با لطافت برهم زنم،میتوانم
نغمه ای باشم بگوش عاشقی،پیام معشوق را حمل کنم.
میتوانم ساکت وبی ادعا تا آخر خط عشق را طی کنم، میتوانم چون
ماهی، هوا، بوته ای آزاد و رها ، در هر لحظه شاد، یا چون باد موسیقی
زندگی را نجوا کنم.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۱


سرد است...

اینجا شبی سرد است ، بهانه ای برای گرما نیست.

تو را نمی دانم ،شاید دردل شعله ای داری ،شاید

درچشم شوقی داری ،شاید در دست کاری داری....

اینجا شبی سرد است،بهانه ای برای گرما نیست.

من هم، دررویا واحساس می شوم پنهان، اگر خواستی

دنیا ی من وتو ،روشن شود با خورشید .

اگر یافتی، دربی که باز گردد بروی فردا .

اگر با تو زندگی میکند یادی ،که دارد طعمی یا نشانی ،

ازمن ....

میتوان قصه ای از آن برای فردا پیدا کرد،

میتوان باآن بردفتر عمر رنگ زندگی پاشید.

میتوان لبخند را لباسی از شقایق و یاس پوشید.

اینجا شبی سرد است،بهانه ای برای گرما نیست.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱