خواب را می پرستم من000
خواب را می پرستم من،که افق دیدار تو را برایم روز می سازد وبا من در مسیر احساس بال می گیردودر قله های مهربانی آرام می نشیند.
خواب را می پرستم من،که ترس چشمانت در آن پنهان است که لبخندت جز صداقت نقشی نمی پذیردورایحه کلامت حلاوت می شود دراندیشه بی قرارم.
خواب را می پرستم من،که پروردگاری جز سکوت نمی شناسم، که ربم شیرینی قبول حسرت های رنگ باخته زندگانیم می شود.
خواب را می پرستم من،که بی آفریدگارسرزمین شک از داشتن تو، بزرگ تر از دامنه افکارم جنون وطغیان دلم را فریاد می زند.
خواب را می پرستم من...
دخترباد...
درون لحظه های بکر احساس
تو رامن می پرستم دخترباد.
برآن موجِ، خرمن گیس
مراآرزوی دیگری نیست.
به قامت ،شعله از تو وام گیرد
زمین از لمس تو ،جان گیرد.
تمام هستی ام،مستی توست.
به چشم بادافتاد،بوسه سست.
به تن خواب مرا تعبیر داری
به آغوشت همین را کم داری.
بدوزم چشم ولب،با دل تو
همین نقش من است،درسرتو.
کناراشک،اگرماتم داری
بگو باران،تابرمن بباری.
شراب وجام ولب،درحلقه تو.
کشاکش می شود در سرمه تو.
برای شوق دیدار تن تو
منم سرگشته دردامن تو.
زمان باحس ایمانم زمین خورد.
دلم از چشم شوخ ات،کمین خورد.
فدایت ای گل زیبا وخوشبو...
ضمیرخاطره،ازفاصله جو...
تورا من می پرستم دختر باد..
من وآغوش تو،یک بغل خواب.
نامه ای بدون گیرنده شماره93
سلام گل بانو
غروب زمستانی سرد،وعده برف تماشایست..حسادت باران درغوغایش باباد ،
مرا درگرمای خانه زندانی میکند.شعله های هیمه قلبم،دیوارهای خانه را تاب ندارد.
نفس انتظار را حبس میکنم وبا رویای چشمانم به هماوردی لحظه های بی تابی می شتابم.
می روم در خاطراتی که کم کم به ابهام ذهنم تبدیل می شود.
در کوچه تنهایی گل های لبخند را یک به یک میچینم ورایحه دلاویزش رادرتن احساس به امانت میگزارم.
به آشنایی که میرسم،دوباره پاکنویسش میکنم ولی بازهم نتیجه ،سایه های تردید می شود.
که تو در باغچه رابطه مان کاشتی...
سرکوچه کسی نیست...بغض چشمان آسمان دل هر رهگذری را می لرزاند.....
سایه های شک بلند تر می شودواستیلای شب محکم تر...ومن آخرین ترفند زندگی را به زنجیر میگیرم تا تو ...
تا تو عاقبت سرفصل عشق را آزاد کنی.....
شمع وپروانه
شمع،
شعله را آموخت...
بابال پروانه برقصد...
تا که دلهره باشد،
به سوختن پروانه،
بخندد....
نامه ای بدون گیرنده85
سلام گل بانو
شکار شب می شوم،چاره ای نیست،سکوت وحشتناک ترین حربه ای ست که درذات شب نهفته است،خاموشی نافش را باشب بریده اند...
ومن در مسخ شدنم به شب مدیونم.
کنارشب... مهتاب راملاقات میکنم که در میان هلهله ستارگان برسرسفره شب،پنبه روز را میزند ودر غیاب خورشید زمین رانوازش میکند.
آرام ارام خواب را به چشمان می آورم وافسانه مهتاب رابه شب زنده داران می سپارم.
خواب که می آید تازه رویاهایم متولد می شوند ورنگ زندگی میگیرند.
جواب آرزوهایم در خواب پیدا می شود،مهتاب به خوابم زیبا تراست وستارگان مهربان تر نگاهم می کنند.
شب در خواب لطافت گل را داردوتنهایی هرگز درخواب زاده نمی شود...
رویاهایم را یک به یک ورق میزنم،سهم تو از من بیشتر می شود....نتیجه سالها غربت را که در رنج زندگی می آورم،
یک کفه سنگین تر می شود از نگاهت در لحظه های دلواپسی...
نمی دانم کجای خوابم ازواقعیت های زندگی پررنگ تر است یا چگونه خوابم مرا به دست سراب آرزوها،بی نفس آشنا کرد...
آنچه برایم روشن است،تمایل بین رویا وواقعیت های ملموس زندگیست... وقتی در واقعیت ها میمانم از رویا نفس میگیرم ولحظه ای که
رویایم از تصاویر واقعی باز می ماندبرایش تن پوشی از بیداری میدوزم که افسرده نگردد در این وادیه افسون گری...
غربت همیشه بامن بوده،چه آن هنگام در جوانی بر زندگی کرنش نمی کردم وچه اکنون که خادم برزندگانی هستم...
غربت شکل تنهایم را از قالب یک هوس به آیینه تمام نمای زندگیم مبدل ساخته به طوری که دیگر جز پریدن
از این دخمه زمخت هیچ چیز ارضایم نمی کند...
ناخوداگاه به شعله شمع ای مینگرم که در مسیر خانه برگذربازار پسری با اصرار مادرش می افروزانش ..
در حالیکه حواسش راکنارخیابان به دخترکی مسپارد که جز لبخند هیچ دعایی رابه آسمان نمی برد.
ومن به همین آرزو دل می بندم که تنها به دونفرنیاز داردوبرای دونفرفضا می خواهد وبا دونفر به سرانجام می رسد،
من همین آرزوی کوچک اما بلند را میخواهم...
گل بانو امشب از سر تنهایی وخلوت ناخواسته که بیش از عمر من قد داردبه تکاپوی ذهن تن داده ام تا شاید ملموس بودن
افکار به واقعیت زندگی وناشناخته های بشر بی انجامد.وشاید برایم کار عبسی باشد که لحظات زندگیم را به چالش عمیقی بکشد
که یارای برخاستنش هم پای تمام عمر آشکار وپنهانم گردد.
فاصله ها را بر میدارم،به شرطی که حفظ آن برایت هم تراز خوابیدن وخوردن گردد وترک آن از ترک نماز درپیش تو نابخشودنی ترباشد.
ولی این ها همه خواب است،خوابی شیرین که فرهادش نه تیشه میداند ونه کوه می شناسد...
خواب است خوابی که بیداریش دردزایمان رابه مضحکه می گیرد....
من اگر زن بودم.
من اگرزن بودم.
ازنیمه مردانه خویش،
غوغامی کردم.
واز سینه غبار آلود خود،
درد یک عمر، فریاد می کردم.
من اگر زن بودم.
حس لالایی را.
در نفس می کشتم.
یاکه با زایش یک نر،
در نمی آمیختم.
هیچ مردی را همسر نمی نامیدم.
عشق را باهوس مرد،نمی زائیدم.
من اگر زن بودم.
شرم نگاه،به آسمان می دادم.
تا در اشک بگیرد،همه بد مردان را
تا در بغض غم نامه خود،
غسل دهد ناپاکان را...
من اگر زن بودم...
گناه
مثل پَر...
سبک می نشیند.
سنگین بر می خیزد.
